غزل شمارهٔ ۲۴۹
خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شود تیشه بر پا می زنیم آن دم که دست از ما شود غنچه دلتنگیم یارب که هرگز نشکفد جای غم پیدا شود گاهی که خاطر وا شود صبر را خاصیت عمرست گویی کاین متاع ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شود تیشه بر پا می زنیم آن دم که دست از ما شود غنچه دلتنگیم یارب که هرگز نشکفد جای غم پیدا شود گاهی که خاطر وا شود صبر را خاصیت عمرست گویی کاین متاع ...
به سان شانه ات سرپنجه گردانم گریبان را به چنگ آرم مگر زین دست آن زلف پریشان را نباشد نیک باطن در پی آرایش ظاهر به نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را مگو از گریه بی حاصلم کاری نمی آی...
بپرسش آمد و عاشق همین دو دم دارد شکسته پای بمقصود یک قدم دارد ز راز خاطر هم آگهیم و سینه ما ز کاوش مژه چون سبحه ره بهم دارد ز نقش پای بیابان نورد غم پیداست نشان هر سر خاری که در قد...
نه طره ات غم شب های تار من دارد نه چشم مست تو فکر خمار من دارد ز گریه چشمم چون شد سپید دانستم که صبحی از پی شب های تار من دارد ز ضبط گریه چو گل عاجز است پنداری خبر ز گریه بی اختیار...
از آن به چشم ترم بی حجاب می آید که کار آینه گاهی ز آب می آید اگرچه دیده به پایت نمی توانم سود خوشم که اشک منت تا رکاب می آید چو بینمت نتوانم که ضبط گریه کنم ز دود زلف به چشم من آب ...
پایمزد عجز ما بیداد دست زور بود آنچه کرد اصلاح عیش تلخ بخت شور بود دوش از بزم نشاط ما نوایی برنخاست تار گفتی بی تو موی کاسه طنبور بود با گرانان درنمی آید سبکروحست عشق آشنایی آتش او...
خوش آنکه کنج غم خود بگلستان ندهد سرشک سرخ بصد باغ ارغوان ندهد کدام گنج که در کنج خاکساری نیست رو از زمین بطلب هر چه آسمان ندهد زفیض باطنی پیر جام محرومست کسیکه دست ارادت به میکشان ...
ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شود نامش چنان مبر که زبان را خبر شود سر دارد الفتی بهوایت که چون حباب با او سفر کند اگر از سر بدر شود جاهل برو ز مرشد بیمعرفت چه فیض کوری کجا عصاکش کور ...
گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتد جز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد عاقل بکار دنیا بسیار لاابالیست همسایه جنونست عقلی که کامل افتد سیلاب اشک مجنون تا دشتبان وادیست کی گرد می ت...
زان چشم ندیدم که نگاهی بمن افتد بیمار عجب نیست اگر کم سخن افتد نزدیک بآسیب چنانم که پس از مرگ از شمع مزار آتشم اندر کفن افتد دل رنگ ندارد زتو چون داغ ز لاله داغست همان گر بتو هم پی...
بهره ای نگرفت گر کام دل بیتاب دید بخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید خاطر روشندلان از گرد کلفت های دهر تیره شد چندانکه نتوانیم رو در آب دید کلبه ویران ما از رخنه سنگ ستم پای تا سر...
نیست یکشب که سر شکم گل بستر نشود تا در پیرهنم رشته گوهر نشود مدعی گر طرف ما نشود صرفه اوست زشت آن به که بآیینه برابر نشود خشکی بخت فرومایه طلسمی بسته است کابم از سر گذرد لیک لبم تر...
بر سر خود می کند ویران سرای دیده را پختگی حاصل نشد اشک جهان گردیده را کی توانی ترک ما کردن که با هم الفتی است طالع برگشته و مژگان برگردیده را دستگاه ما کجا شایسته تاراج اوست غیر زا...
عاشق از حیرت درین وادی به جایی می رسد تا نگردد راه گم کی رهنمایی می رسد خون خود بر گل رخان شهر قسمت می کنم هرکه می آید به دست او حنایی می رسد رشک بر سنگ فلاخن برده سرگردانیم کو پس ...
کسی تا کی به سان موج دایم در سفر باشد دری نشناسد و چون موج دایم دربه در باشد به خضرم احتیاجی نیست گر این است گمراهی که کوران را عصا هم می تواند راهبر باشد سبک پی قاصدی باید که چون ...
آشوب طلب خاطر فرزانه ندارد زنبور هوس در دل ما خانه ندارد اندازه مستی نتوانیم نگهداشت زان باده خرابیم که پیمانه ندارد در مزرعه طاقت ما تخم ریا نیست اینجاست که تسبیح عمل دانه ندارد د...
آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بود خوناب این کباب بر آتش چکیده بود در گلستان بیاد دهان تو غنچه را امسال باغبان همه نشکفته چیده بود همچون چراغ روز براه تو سوختیم لخت جگر که انجمن افروز ...
گرچه اول رنجش بیمار از آن سو می شود دارد این خوبی که صلح از جانب او می شود رونق خوبیت باید مگسل از روشندلان گل جدا از شمع چون افتاد بدبو می شود بر سر خاکش به جای شمع تیری می نهد هر...
دانسته بخت زلف ترا انتخاب کرد چندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد ایدل به پشت گرمی اشک اینقدر مسوز خونابه کی تلافی سوز کباب کرد سیری نداشت نرگست از خون ما چه شد بیمار را طبیب مگر من...
دل تمنای درد او دارد خانه سیلاب آرزو دارد خویش یکدیگرند عجز و غرور تیغ پیوند با گلو دارد چون کنم شرح حال دیده رقم خامه ام گریه در گلو دارد کو بکو دربدر زبس گردید گریه در پیش ناله ر...
گهی که بر لب او چشم اشکبار افتد دلم ز دیده نمکسود در کنار افتد ز جنگجویی او ایمنم ز کینه دهر نمی گذارد نوبت بروزگار افتد فلک بخشک نبسته است آنچنان کشتی که اشک حسرت ما نیز آبدار افت...
ناخلف را بکسی فخر ز آبا نرسد نسب گوهر بی آب بدریا نرسد رشته طول امل عارف روشندل را راست چون رشته شمعست بفردا نرسد بخت چون سدره کام شود عاشق را اثر گرمی خورشید بحر با نرسد دو جهان ح...
اشک دمی جدایی از خانه تن نمی کند سیل خراب می کند لیک وطن نمی کند بار غم فراق تو بس که شکسته پیکرم داغ به سینه ام کنون تکیه به من نمی کند آه ز شرح حال ما بسته زبان خویش را دیده به ط...
من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرا از قفس گویم نفس تا در قفس باشد مرا از پی راه فنا سامان ندارم ورنه من خویش را می سوزم ار یک مشت خس باشد مرا بر سراپای دلاویزت نمی پیچم چو زلف قان...