غزل شمارهٔ ۲۹۲
هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شود چشمی دگر براه خدنگت عیان شود یارم بخشم رفته اگر عمر رفته است چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب چون ره تمام گشت جرس بی...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شود چشمی دگر براه خدنگت عیان شود یارم بخشم رفته اگر عمر رفته است چندان نمی رود که ز چشمم نهان شود واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب چون ره تمام گشت جرس بی...
غبار کوی تو گر توتیای دیده شود بهرچه چشم گشایم بهشت دیده شود بغیر من که ببزم وصال راهم نیست کسی ندیده که پروانه پر بریده شود بسر مزن که تنت را چو شمع بگدازد گلی که از چمن روزگار چی...
ای که تو دلتنگی از گریه دلت وامی شود تنگنای عشق زین خمخانه صحرا می شود هر کرا توفیق عیب خویش بینی داده اند بعد مردن بر مزارش کور بینا می شود بسترم برداشت موج از استخوان پهلویم می ک...
خط چون سپاه حسن تو را صف شکن شود ریش تو مرهم دل پرداغ من شود ابرو به گوشه ای رود از ملک دلبری چشمی که بود میکده بیت الحزن شود عادت به صبر عاشق رنجیده را مده چون کهنه شد صبوری او سو...
سیل را درس روانی گریه ی ما می دهد شوربختی اشک ما تعلیم دریا می دهد روزگارم سربه سر از تیره روزی یک شب است وعده ی وصلم چه حاصل گر به فردا می دهد مفتی خط کز لب او کام بخشی می کند بوس...
بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمد چنان آسان که گفتی حرف از دل بر زبان آمد تو بی پروا ندیدی تا هما بر استخوان ما ندانستی که گاهی بر سر ما می توان آمد بخون خوردن چنان دل عادتی دارد ...
با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرد در زیر بال بلبل گل روی خودنهان کرد مانند شیشه می بی گریه پیش ساقی حرفی نمی توانم از درد دل بیان کرد آنجا که طبع یابد لذت ز گوشه گیری صد سال همزبان...
مرنج از کس که هر محنت که آید زآسمان آید همه تیر حوادث از کمان کهکشان آید بلا هم پا بیفشارد چو جان سختانه پیش آید که پیکان بر نیاید زود چون بر استخوان آید ز دل تا لب ره گفتار را از ...
درین چمن چو گلی نشنود فغان مرا کجاست برق که بردارد آشیان مرا حدیث زلف تو از دل به لب چو می آید بسان خامه سیه می کند زبان مرا ز بسکه مانده ز پروازم اندرین گلشن ز نقش پا نشناسند آشیا...
گل درین گلشن کجا دارد سر پروای ما خار هم از سرکشی کی می رود در پای ما گر به مستی آرزوی ابر و باران می کنم سنگ می بارد ز ابر پنبه بر مینای ما در شکست ما فراقت هیچ تقصیری نکرد پرشکن ...
چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کند بدلم هر مژه را خنجر جلاد کند رحم در عالم اگر هست اجل دارد و بس کاین همه طایر روح از قفس آزاد کند خاک ارباب ریا را ز رواج باطل روزگار آورد و سبحه زه...
به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر دارد چراغان بر لب آب روان فیض دگر دارد ندارم زینتی همچون صدف جز عقده خاطر همیشه رشته کارم گره جای گهر دارد مگر یاد لبت در خاطر پیمانه می گردد که ...
ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شد وز تخم اشک ریزی پیوسته بر چه شد ای همنشین بگوی تو خود گر چو من نه ای کز دیدنش زهوش چو رفتی دگر چه شد پیوسته در کنار منست و ز اضطراب فرصت نمی شود که ...
گرم آسوده دوران می گذارد کی آن زلف پریشان می گذارد بخون ما چنان تشنه است تیرت که پا در آب پیکان می گذارد گذارد زاد راهی رهزن عشق اگر سر برد سامان می گذارد هزار آسیب دیگر در کمین اس...
گر بتحریر ستم نامه هجران آید خامه ام پیشتر از نامه بپایان آید بسکه در راه طلب سستی ازو می بیند جرس از همرهی ناله با فغان آید از بد و نیک جهان خرم و غمگین نشوم خار تا زانو و گل تا ب...
حدیثت نامه را تعویذ جان شد قلم را نام تو ورد زبان شد دگر از خود چه گلها می توان چید براهت خار مغز استخوان شد بنرمی با درشتان می توان ساخت زبان همخانه دندان از آن شد باین راهی که دل...
بر لبم همچو جرس خنده فغان می گردد آب اگر می خورم از دیده روان می گردد صافدل را نبود قید علایق عیبی عیب دیرینه کی از آینه دان می گردد مرد در کشور ما گونه به خون رنگ کند کاین خضابی س...
خیال چشم تو در خاطرم گذر نکند که از دل آنمژه شوخ سر بدر نکند شکسته پای تراز من شدست کینه من که هرگز از دل بیرحم تو سفر نکند اگر زبان قلم را هزار جا ببرم بشکوه ات چو رسد قصه مختصر ن...
به دست صد غم اگر بیدلان اسیر شوند از آن به است که ممنون دستگیر شوند زمانه بی تو مرا زنده بهر آن دارد که در جدایی هم دوستان دلیر شوند به کنج خاطر من پا کشند در دامن گر از جهان غم و ...
چو جرس کار دل ار ناله و فریاد بود مشنو خنده زخمش ز دل شاد بود تا بدیدار تو شد دیده بستان روشن سرو را گفت شکرانه که آزاد بود دم عیسی ز دلم عقده خاطر نگشود چون حباب این گرهی نیست که ...
که خریدی ز غم گردش دوران ما را دیده گر مفت نمی داد به طوفان ما را مفلس ار جنس خود ارزان نفروشد چه کند کم بها کرد تهی دستی دوران ما را اشک این گرسنه چشمان مزه دارد هرچند دهر بر خوان...
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شد سینه از مشق الف مانند لوح شانه شد تا خراب او نگردیدم بمن ننمود روی خانه از خورشید گرمی دید چون ویرانه شد عیش در جانم غریبست ارچه ماند سالها غم اگر ی...
دارد اگر صفایی دل از شراب دارد روشن ترست شیشه گاهی که آب دارد طینت که پاک باشد از می کشی چه نقصان دریا چه شد که بر لب جام حباب دارد از دل خطا نگردد مژگان کج نهادت با آنکه راست رو ن...
گاه اندیشه ای از روز جزا باید کرد گذری بر سر خاک شهدا باید کرد تو که ضبط نگه خود نتوانی کردن منع رسوایی احباب چرا باید کرد با همه سرکشی افتادگی از دست مده گر همه شعله شوی کار گیا ب...