غزل شمارهٔ ۳۱۳
سالک نه ره بگم شده از جستجو برد باید بخود فرو شود و پی باو برد تن پروری که راحت زخم ترا شناخت بی آب لقمه ای نتواند فرو برد خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن زخم کسیکه از گل روی تو برد ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
سالک نه ره بگم شده از جستجو برد باید بخود فرو شود و پی باو برد تن پروری که راحت زخم ترا شناخت بی آب لقمه ای نتواند فرو برد خونابه اش گلاب فشاند به پیرهن زخم کسیکه از گل روی تو برد ...
عیب را کی به پناه هنرم جا باشد درد میخانه من بر سر مینا باشد چون کشی خنجر کین بخت نگین می خواهم که ز زخم تو نشان بر همه اعضا باشد کرده ام شرط که پا را نکشم جانب شهر سرم آنروز که در...
بهار آمد و جانی بجسم مینا شد پیاله چشم تو روشن که باده پیدا شد عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشت چه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد هنوز رنج تب لرز آفتاب بجاست چه فیض بود که همخانه مسیحا...
زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زند سبزه جای دود از آتش همان سر بر زند دود آه عندلیبان آتش صد خرمنست خویش را از پا در آرد هر که گل بر سر زند رنگ خجلت از رخ گل تا قیامت ظاهرست غنچه ...
خیال گلشن رویت بدل گذار نکرد که مو بموی تنم را چو لاله زار نکرد اگرچه شانه زسر تا بپای شد انگشت حساب حلقه آنزلف تابدار نکرد پیاده وادی دیوانگی بسر نرساند کسیکه شور جنونش به نی سوار...
جز بمی هیچ دل از بند غم آزاد نشد خط آزادی ما جز خط بغداد نشد از سخن حال خرابم نشد اصلاح پذیر همچو ویرانه که از گنج خود آباد نشد گرچه نقش قدم و سایه و ما همکاریم کس چو من در فن افتا...
زپایم دهر خاری برنیاورد که بختم صد بلا بر سر نیاورد اجل از شیرمردان هر که را برد بجایش دهر جز دختر نیاورد درین عهد از رواج تیره روزی کس آیینه بروشنگر نیاورد قدم افشرد هر جا غیرت عش...
منم به کنج قناعت رمیده از درها به خویش بسته ز نقش حصیر زیورها غبار خاطر خود گر دهم به سیل سرشک شود به بحر گل آلود آب گوهرها به من عداوت گردون به جا بود تا کی نشان ناوک آهم شوند اخت...
از جهان بخت بابرام گدا می خواهد مشت خاکی که برای سر ما می خواهد دل ازین عمر سیه روز بتنگ آمده است شمع کوتاهی شب را زخدا می خواهد سرم از افسر و از ظل هما بیزارست موی ژولیده و سودای ...
مرا مسوز که نازت ز کبریا افتد چو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد غم زمانه ز ما بیدلان ندارد ننگ بسان دزد که در خانه گدا افتد لباس فقر بزاری نصیب هر کس نیست خوشا تنی که بر آن نقش بوری...
وقتی زبار هستی چیزی بجا نماند کز تو بره نشانی از نقش پا نماند دنیا ز سخت گیری هرگز بکس نپاید هرچند بفشری مشت رنگ حنا نماند در راه بی ثباتی شادی و غم رفیقند بر سر گلی نپاید خاری بپا...
دست حسنت پنجه خورشید تابان می برد ترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان می برد خوش قماری بیش ازین نبود که در اقلیم حسن هرکه می بازد دلی آن چشم فتان می برد هر تنک ظرفی که نقد صبر او کم می شود...
دلم به ملک قناعت نشان نمی داند فغان که این سگ نفس استخوان نمی داند شتاب عمر دلم را به شکوه آورده جرس به جز گله کاروان نمی داند یکی ست انجمن و خلوتم ز شور جنون که گردباد کنار و میان...
گلشن کشمیر خارش گل به دامان می دهد سایه در خاک چمن ها بوی ریحان می دهد زاهدان خشک را نبود هوایش سازگار زهد و تقوی را هوای تر به طوفان می دهد بخت بد سرمایه ما رایگان از دست داد مفلس...
ریاض ملک را دیگر بهار دلگشا آمد بفرق دوست از نو سایه بال هما آمد بروی ترکش اقبال تیر رفته برگشته دعای مستجاب از آسمان حاجت روا آمد ز گرد موکب اقبال چشم بخت روشن شد بباغ خاطر افسردگ...
به راه فقر مرا این و آن نمی باید چو راه امن بود کاروان نمی باید کمال کسب کن اما هنر فروش مباش دکان خوشست کسی در دکان نمی باید به روزگار قناعت به هیچ نتوان کرد مگر برای هما استخوان ...
همه محروم و ازو دست کسی دور نبود کس ندیدم که درین میکده مخمور نبود فقر و روشندلی آیینه رخسار همند هیچ ویرانه ندیدم که پر نور نبود دلم از کاوش مژگان تو از سینه گریخت جای آسایش در خا...
دلی دارم کزو دلها بسوزد تر و خشک تعلق را بسوزد چو اختر بر سپهر خاکساری بمیرد روزها شبها بسوزد میان خاکساران سوزم از غم چو آن کشتی که در دریا بسوزد ز دودش اشک اخترها بریزد چو خاشاک ...
هر کس به قبله ای کرد روی نیاز خود را هندو صنم پرستد من سرو ناز خود را نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی بی سجده می گذارم اکنون نماز خود را در کنج نامرادی تا کی ز منع دشمن در زیر سر گذ...
ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شد ز خون خوردن چرا نالیم کاین روزی مقدر شد دل از آمیزش بیگانه و خویشان به تنگ آمد بیابان جنونی کو که صحبت ها مکرر شد در حرص ار به رویت بسته گردد گ...
مگو کسی بمن خاکسار می ماند بروی آب ز عکسم غبار می ماند محیط عشق همه آب زندگیست مترس کسیست غرقه که او در کنار میماند براه عشق که افتادگیست رهبر او پیاده می رود اما سوار می ماند چه ح...
زیوری از داغ مرد عشق را بهتر نبود کعبه دل را به از وی حلقه ای بر در نبود فیض بخشی سربلندی آورد بنگر که شمع تا دم آخر سرش بی زیور افسر نبود با همه حیرانی و سرگشتگی از جذب شوق رفته ا...
دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذرد با یک جهان لب تشنگی از آب حیوان بگذرد من راه هجران را بخود هرگز نمی دادم ولی آتش ره خود واکند چون از نیستان بگذرد هر کس که بیند حال من داند ...
نه به می گرد کدورت از دل ما می رود غم ازین ویرانه هم از تنگی جا می رود بر میان نازکت اندیشه نتواند گذشت راه باریکست پایش ناگه از جا می رود این قدر باید به می دل بستگی رشکست رشک تا ...