غزل شمارهٔ ۴۰
از آن چشمی که می داند زبان بی زبانی را نکویان یاد می گیرند طرز نکته دانی را به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی درازی عیب می باشد قبای زندگانی را نمی خواهی که زخمت را به مرهم احتی...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
از آن چشمی که می داند زبان بی زبانی را نکویان یاد می گیرند طرز نکته دانی را به نزد آنکه باشد تنگدل از دست کوتاهی درازی عیب می باشد قبای زندگانی را نمی خواهی که زخمت را به مرهم احتی...
چون اشک پریشان سفری را چه کند کس سرمایه هر شور و شری را چه کند کس دکان به چه کار آید اگر مایه نباشد بی دجله خون چشم تری را چه کند کس اشک آمد و بیناییم از دیده برون شد هم خانگی پرده...
دیده را کردی سفید از انتظار ما مپرس صبح ما را دیدی از شب های تار ما مپرس آن چه می افتد به دام ما به غیر از رخنه نیست طالع رم کرده بنگر از شکار ما مپرس دین و دنیاباز و عالم سوز و سا...
دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش آن چه پروانه ندیدست زبال و پر خویش منع ام از ناله چرا فاش چو شد راز نهان چیست در خانه که من قفل زنم بر در خویش خانه زاد جگر سوخته ماست همان ناله...
اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرش به چشم من نرسد توتیای خاک درش گذشت از آن بر رو زلف تا خطش سر زد کنون نهاده ز هر حلقه چشم بر کمرش همیشه بیهده گویی بود به هر محفل که شمع مالد صندل به س...
که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش کشد زآیینه بیرون عکس را مژگان گیرایش ره عشق ار به سر آید ندارد راه بیرون شد به ساحل گر رسد کشتی همان دریا بود جایش به قتلم غمزه ی خونریز را هم...
نهد مرهم به زخم شانه جعد زلف غمخوارش برد زنگ از دل آیینه آب و رنگ رخسارش از آن مژگان او دست دعا بر آسمان دارد که دایم از خدا خواهد شفای چشم بیمارش اگر بلبل هزاران نغمه های دلگشا آر...
می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویش افکنی بر شانه هرگه دیده خود بین خویش خاکساری سربلندی را ز سر وا کردن است نه حصیر و خشت کردن بستر و بالین خویش بر کریمان شکر سایل در حقیقت واج...
نبود عجب که باشد سرگشته صدهزارش آنشاخ گل که گردد برگرد سر بهارش غلطد بر آن بناگوش از موج زلف دیگر در آب عارض افتد چون عکس گوشوارش بر قامت شهیدان خیاط عشق دوزد پیراهنی که باشد از زخ...
دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باش نمی توانی اگر موم بود آهن باش نفس موافق طبع جهانیان نکشی بهر کجا که تبسم خرند شیون باش چو سقف خانه هوادار یک مقام مشو گهی صهبا چمن گاه دود گلخن باش اگ...
بروی مرهم مرهم نهیم بر دل ریش که زخم بر سر زخمست و نیش بر سر نیش اگر ببادیه چون بیکسان هلاک شویم زگردباد به بندیم نخل ماتم خویش پر است خاطر آن بیوفا ز کینه ما بغایتی که نگردد ز حرف...
ای ز بالای تو طوطی در کنار آیینه را وز گل روی تو سامان بهار آیینه را صبح را رشگ رخت افکنده است از چشم خویش دیگر از خورشید ننهد در کنار آیینه را زلف دلبند تو چون حیران خود می بیندش ...
در مصاف عافیت لرزان تر از سیماب باش تیغ موج خون چو بینی پنجه قصاب باش بخت بیداری نمی یابد تجرد پیشه را خانه چون خالی بود گو پاسبان در خواب باش هر کجا باریک شد راهت قدم از سر بنه جا...
بخانه چند نشینی سری ببستان کش چو چشم خویش دمی باده در گلستان کش ز کنجکاوی دلها غبار می گیرد زلطف گاهی دستی بتیغ مژگان کش مرا بگوشه مکتوب غیر یاد مکن جدا بنام من ایدوست خط نسیان کش ...
اگر چه هست مرا بیتو داغ بر سر داغ زنم ز ناخن هر لحظه حلقه بر در داغ نشسته بر سر بالین من بدلسوزی رفیق در شب غم چون فتیله بر سر داغ چنان نگار شد از نیش غمزه ات مرهم که تا بحشر نخیزد...
آهم اثر نیافت ز فریاد بیوقوف شاگرد را چه بهره ز استاد بیوقوف در پنجه داشت ناخن و دربند تیشه بود آه از نکرده کاری فرهاد بیوقوف مشکل که این شکار در آید بدام تو دل مرغ زیرکست و تو صیا...
خم زلفی است دگر دام گرفتاری دل که درو موی نگنجیده ز بسیاری دل راهزن را نبود باک ز فریاد جرس ترک یغما نکند غمزه ات از زاری دل دید چون بیکسی ما دل آهن شد نرم ماند پیکان تو در سینه به...
امانم داد هجر بیمدارا تا ترا دیدم ترا دیدم چرا گویم که از هجران چه ها دیدم به وصلت دل گواهی می دهد اما ز بی تابی به لوح سینه از خط های ناخن ناله ها دیدم ز بس با من به دعوی ناله کرد...
بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلم گر به خس آتش فتد از مهر می سوزد دلم چون قلم دارم سر تسلیم را در زیر تیغ هرکسم سر می زند گویی که خط باطلم نشیه آگاهیم لیکن درین نخجیرگاه بر سر تی...
جذبه ای خواهم که از خود نیز روگردان شوم هرکجا آیینه ای پیدا شود پنهان شوم رنگ آبادی ندارم خانه بی صاحبم گر خریدارم شود سیلاب آبادان شوم قرض دار روزگارم خاطرم زان شاد نیست چون حباب ...
دورم از فتنه که در سایه مژگان توام خاطرم از همه جمعست پریشان توام ناله هرچند غبار تنم از جا برداشت طالع دون نرسانید بدامان توام زانجمن پیشتر از شمع برون خواهم رفت اینچنین گر بگدازد...
ز سعی بخت مرادی روا نمی خواهم وسیله گر همه باشد دعا نمی خواهم سرای عاریتی قابل نشستن نیست از آن به خاطر احباب جا نمی خواهم شکستگان را پامال ساختن کفر است به کنج خلوت غم بوریا نمی خ...
چند از شرم تو باشد در نقاب رخ بپوشان تا برآید آفتاب بر سر هر عضو من دردت نهاد نقطه داغی نشان انتخاب تا در آب افتاده عکس عارضت می نیاسوده است موج از اضطراب بر بیاض دیده از خون جگر م...
نمیرم تا براهت برنمی آید تمنایم نماید تا قدم بیرون نیاید خارت از پایم زبس گرمست نتواند نشستن هیچکس آنجا عجب نبود اگر در بزم او خالی بود جایم چو از آتش فزونتر مضطرب باشد سپند ما بکو...