غزل شمارهٔ ۴۴۳
زحرف شکوه ایام لب چنان بستم که گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبود که من در آن شکن طره آشیان بستم بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت چو راه گریه گشادم در فغان بس...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
زحرف شکوه ایام لب چنان بستم که گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم سیاهی شب آنزلف رنگ بست نبود که من در آن شکن طره آشیان بستم بکف عنان دو طوفان نگاه نتوان داشت چو راه گریه گشادم در فغان بس...
از ثبات عشق دایم پا بدامن داشتم گر چو داغ لاله در آتش نشیمن داشتم بر زلال خضر اکنون صد تغافل می زنم منکه چشم از تشنگی بر آب آهن داشتم هیچگه ذوق طلب از جستجو بازم نداشت خوشه چین بود...
بی دماغم دست رد بر وصل جانان می نهم پنبه در گوش از صدای آب حیوان می نهم در بهاری اینچنین از زهد خشک محتسب ساغرم تا تر شود در زیر دامان می نهم نه صراحی غلغلی دارد نه ساغر خنده ای گو...
بسکه می پیچد صدای ناله دل در برم استخوان سینه موسیقار شد در پیکرم طالع بدبین کز آب و آتشم بیقدرتر گرچه آتش می توان گشتن زآب گوهرم حکم سودا بر سرم جاری تر است از سیل اشک گر بفرقم خا...
عمری ست که یک مستی سرشار ندیدم در پای خم افتادن دستار ندیدم بر دولت وصلی که فلک رشک ندارد جز صحبت آیینه و زنگار ندیدم در ظلمت بخت سیه خویش بماندم چون آب خضر روی خریدار ندیدم افسوس ...
فرصتی کو که دوای دل رنجور کنیم پنبه شیشه می مرهم ناسور کنیم طمع خام نشد ز آتش حرمان پخته گر بدوزخ برویم آرزوی حور کنیم خدمت بزم شراب تو زما می آید می توانیم که از گریه گزک شور کنیم...
باغبان بیمهر و ما در اصل نخل بی بریم عاقبت در گلخن گیتی کف خاکستریم هیچکس نبود که نبود در پی آزار ما اهل عالم جمله طفل و ما چو مرغ بی بریم عاشقانت تیغ کین در یکدگر خوش می نهند خون ...
کسی که مانده به بند لباس زندانی است پریدن از قفس نام و ننگ عریانی است به پختگی جنون کی به من رسد مجنون همین بس است که من شهری او بیابانی است ز چشم گریان بی قدر شد متاع جنون به هر د...
گه گهر گه شرر از دیده تر یافته ام من هم از برق وهم از برق و هم از ابر نظر یافته ام تا که از پای فتادم زهمه در پیشم پا براه تو اگر باخته پر یافته ام پیش پا را نتواند ز سیه روزی دید ...
ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورم که در غمش بگریبان نمی رسد زورم هزار بار ازین همرهان گسستم و باز فلک نهشت جدا همچو تار طنبورم سرم بغیر گریبان فرو نمی آید بدستگاه قناعت ز بسکه مغرورم...
هم جفای دوستان هم جور دشمن می کشم هرکه از هر جا برآرد تیغ گردن می کشم پهلوی چرب غنا ارزانی دون همتان من ز خاک آستان فقر روغن می کشم چند باشم شعله هر گلخنی دیگر چو داغ بر در دل می ن...
همتی کو که دل از عیش جهان بردارم گل به بلبل دهم و برگ خزان بردارم نخل بالای تو آن شعله خاشاک وجود به کنار آرم و خود را ز میان بردارم هر نفس جستن آن موی میان آسان نیست گم شود یک دم ...
چون دف تر ناله از بیداد کمتر می کنم می کشم جور و تغافل در برابر می کنم سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت چرا بوی خون می آید از خاکی که بر سر می کنم بس که هردم می رسد فوج بلایی بر سرم گ...
همه پاکان بحر و بر دیدم چه تری ها زخشک وتر دیدم نیک و بد در زمانه ما نیست هر چه دیدم ز بد بتر دیدم سوختن در فراق او این بود پختگی ها کزین سفر دیدم می رمم همچو سگ گزیده زآب بسکه طوف...
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام پرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام جدا ز یاران تار گسسته را مانم که بینوا شده ام گر دمی جدا شده ام چراغ اهل دلم بیفروغم ار بینی ز گرد محنت این کهنه آس...
بار ناموسی نداریم از پی دل می رویم از تهی پایی چه بی اندیشه در گل می رویم هرگز از سرگشتگی راهی بسر ناورده ایم مضطرب هر سو چو مرغ نیم بسمل می رویم طالع وارون ما از بس به سستی مایلست...
دل را از آن دو طره پرفن گرفته ام از هند زلف رخصت رفتن گرفته ام با شعله ام بنسبت عریانی الفت است زان روی جا بگوشه گلخن گرفته ام هرگز ز سنگ دلشکنانم هراس نیست این شیشه را برای شکستن ...
در دستگاه محتشمان پا نمی خوریم خون می خوریم و آب زدریا نمی خوریم بر روزه قناعت خود صبر می کنیم گر جان بلب رسد غم دنیا نمی خوریم از صد هزار رنگ تمنا که می پزیم ما غیردود آتش سودا نم...
از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفت آسان نمی توان سر زلف سخن گرفت بر تشنگان عقیق لبت را حلال کرد خطت که آمد و سر چاه ذقن گرفت بر عارض تو چهره شدن حد شمع نیست گریان ز بزم رفت و سر خویش...
از دست دهر محنت بسیار می کشم آیینه وار هر نفس آزار می کشم در آتشم چو پنبه داغ از ملایمت از طبع سازگار خود آزار می کشم یک رهبرم درین ره تاریک برنخورد چون آفتاب دست بدیوار می کشم یک ...
بر رگ دل گاه ناخن گاه نشتر می زنم هر زمان بر ساز غم مضراب دیگر می زنم در لباس شید زاهد در حرم ره می روند من درین میخانه بدنامم که ساغر می زنم عقده مکتوب ما را از گشادن بهره نیست ای...
بر شکال دولت آبادست و ما بی باده ایم دامن دولت که ساقی باشد از کف داده ایم دانه تسبیح بی آبست کی بر می دهد ما چه بی حاصل به دام زهد خشک افتاده ایم قلعه ها از دولت شاه جهان مفتوح شد...
بروی ساغر می ماه عید را دیدم همین بسست درین عید دید و وا دیدم بغیر دیده که پوشیدم از مراد دو کون بقدر همت خود جامه ای نپوشیدم چنین که برگ و بر نخل آه پیکانست بفرق سایه آهست سایه بی...
کو همتی که از همه قطع نظر کنیم وز سر گذشته چاره هر دردسر کنیم ما را محل رحم ندانسته روزگار گر همچو شمع از همه تن گریه سر کنیم در نامه شکل زلف ترا می کشیم و بس گر شرح حال در هم خود ...