غزل شمارهٔ ۵۳
جا نیابی اگر ایدل گله بیجا چیست تو که پروانه بزمی هوس این ها چیست سازگار همه طبع ار نبود عیبی نیست پنبه را آرزوی همدمی مینا چیست سرو را سایه یکی بیش نباشد یارب اینهمه خاک نشین در ر...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
جا نیابی اگر ایدل گله بیجا چیست تو که پروانه بزمی هوس این ها چیست سازگار همه طبع ار نبود عیبی نیست پنبه را آرزوی همدمی مینا چیست سرو را سایه یکی بیش نباشد یارب اینهمه خاک نشین در ر...
ای کاش صد دل باشدم ای جان و دل قربان تو چون سبحه یک یک بهره مند از کاوش مژگان تو محراب ابروی ترا نازم که پیوسته در او صف های طاعت پیش و پس استاده از مژگان تو جانا کجا داری خبر از ا...
آمد بهار و لشکر گل در رکاب او صحرانشین بود سپه بیحساب او هر نوبهار طفل دبستان گلشنست هر غنچه ایکه وا شده باشد کتاب او بلبل بروی گل غزلی را که سر کند بیدردم ار بدیهه نگویم جواب او خ...
غنچه یکی ز جمله خونین دلان تو رفته فرو بخویش بفکر دهان تو از بهر کشتن دو جهان آن کمر بس است شمشیر احتیاج ندارد میان تو هر جا که فتنه ایست در ابروت جا گرفت بیش از دو خانه گرچه ندارد...
صبح نگرددت سفید پیش بناگوش تو کز سر طاقت گذشت آب در گوش تو گرچه زتمکین حسن کم سخن افتاده ای بوسه فغان می کند در لب خاموش تو بسکه ز رشک کمر تاب خورد طره ات چون بمیانت رسد بگذرد از د...
ز خجلت تا دل ما را شکسته بود چون ساقی مینا شکسته سزاوار جفایت هیچکس نیست براهت خار قدر پا شکسته زدستت باده ساقی مومیایی است پر از می کن اگر مینا شکسته شکست توبه پیروزی و فتحست کزو ...
ز آشفتگی حالم ربط از سخن بریده از هم فتاده حرفم چون نامه دریده در وادی محبت شاید رسد بآبی رفتست تا بچشمم خار بپا خلیده سامان دلربایی لطفست و مهربانی نه چشم نیم مست و نه ابروی کشیده...
هیچت خطر از دیده گریان نرسیده چون شمع سرشکت بگریبان نرسیده از بسکه جهانی سر پابوس تو دارند نوبت بسر زلف پریشان نرسیده تا آتش شوقی نبود خوش نتوان زیست بی شعله سر شمع بسامان نرسیده ا...
نمک ز گریه و تأثیر از فغان رفته دعا اثر نکند گر بآسمان رفته دهان تنگ تو گاهی بچشم می آید کمر کجاست که یکباره از میان رفته دل شکفته نماندست در جهان ور هست گلیست چیدنش از یاد باغبان ...
ننشستن نقش امید از نقش بد بسیار به آیینه را عریان تنی از جامه زنگار به غواص تا دم می زند گوهر نمی آید بکف گوهرشناس ار کس بود خاموشی از گفتار به هر لب که بی آهی بود کم از لب چاهی بو...
عصا و رعشه ای در دست از پیری به ما مانده ز دست انداز ضعف این است اگر چیزی به پا مانده ز خرمن ها رود بر باد کاه و حیرتی دارم که چون کاه تنم از خرمن هستی به جا مانده ز بار جامه از ضع...
دل پس از طوف حرم بر در میخانه نشست هر کجا شیشه می دید چو پیمانه نشست رفتی از دیده و من دشمن چشمم که چرا بسفر زود رود هر که درین خانه نشست کس گرفتار بر ابروی تو چون چشمت نیست زیر آن...
قربان آن بناگوش وان برق گوشواره با هم چه خوش نمایند آن صبح و این ستاره ماییم و کهنه دلقی دلگیر از دو عالم سر چون جرس کشیده در جیب پاره پاره چون کار رفت از دست گیرد سپهر دستت دریا غ...
تا کی خورم غم دل با نیم جان خسته دست شکسته بندم بر گردن شکسته جمعیت حواسم ناید بحال اول گمگشته دانه ای چند از سبحه گسسته یکدسته کرده دوران گلهای نه چمن را وز آن زه گریبان بر دسته ر...
غرور حسنش از بس با اسیران سرگران کرده زره برگشته تیرش استخوانم گر نشان کرده بعاشق دشمنست آنسانکه هرگز گل نمی بوید ز گلزاری که دروی عندلیبی آشیان کرده بر آن لب خال مشکین چیست نقاش ا...
ای دل به سنگلاخ هوسها قدم منه از کنج یأس روی به باغ ارم منه بر نوک نیشتر نهی ار دیده امید سهل است چشم بر کف اهل کرم منه حمال حرص و آز خودی اینقدر بسست بر دوش بار منت کس بیش و کم من...
علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریده تو پا مکش ز سرم گر طبیب دست کشیده لبت بروی کسی وا نمی شود به تبسم نمک فروش باین نخوت و غرور که دیده چنانکه سایه ز پرواز مرغ می رود از جا مرا ربود...
هوای سیر گلشن مانده است و بال و پر رفته هوسها کاش می رفتند با عمر بسر رفته بعشق ریشه محکم کرده ناصح برنمی آید ز سوزن بر نمی آرند خار در جگر رفته بکوی تیره بختی چون قلم پایم بگل مان...
دل از غم بیش و کم تقدیر گذشته وز نیک و بد عالم دلگیر گذشته پرواز وطن شیوه بال و پر من نیست عمرم بغریبی چو پر تیر گذشته چون در نگری در کف شوریدگی ماست سر رشته هر کار زتدبیر گذشته ام...
ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته دود نخیزد ازو چون نفس سوخته دلبر بی خشم و کین گلبن بیرنگ و بوست دلکش پروانه نیست شمع نیافروخته در وطن خود گهر آبله ای بیش نیست کی به عزیزی رسد یوسف...
کی صاحب همت ز جهان کام گرفته عار آیدش ار عبرت ایام گرفته هر چیز که دل باخت براهش به از آن برد جان داده ولی در عوض آرام گرفته معشوق در آغوش بود طالع ما را اما ز لبش بوسه ز پیغام گرف...
جنون تا بداد اسیران رسیده ز داغش چه سرها بسامان رسیده غم از هر طرف ساغری پیشم آرد چو هشیار در بزم مستان رسیده نه از لخت دل خانه ام گلستان شد کزین گل بخار بیابان رسیده ز شوق تماشای ...
عشق را بخت تیره در کار است جلوه شمع در شب تار است خوش به گرد سر تو می گردد جگرم خون ز رشک دستار است بس که بازار خار و خس گرم است شاهد گل غریب گلزار است رشک ابروی تو ز کارش برد پشت ...
اشکم ز دل چو شعله فروزان برآمده طوفانم از تنور بدینسان برآمده رفتی و مضطرب ز قفایت دویده اشک چون لشکری که از پی سلطان برآمده جایی بدلگشایی چشمت ندیده است تا سرمه از سواد صفاهان برآ...