شمارهٔ ۲۲ - و نیز
بیقرینه تفنگ شاه جهان که عدو سوزیش زیاده شود چون کشد دشمن شهنشه را گرهی از دلش گشاده شود

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
بیقرینه تفنگ شاه جهان که عدو سوزیش زیاده شود چون کشد دشمن شهنشه را گرهی از دلش گشاده شود
ای نقش بدیع شکل جان پرور تو آیینه روی اختران مرمر تو بخت و دولت سعادت و یمن و شرف دربان شده اند روز و شب بر در تو
کسی را بخت چون بردارد از خاک ره سیلاب را بندد ز خاشاک در آتش تخم امید ار بکارد گلش بیش از شرر سر را بر آرد همه پای کسان او را نوید است بهر در هر چه قفل او را کلیدست بصد زنجیر اگر پ...
تفنگ شاه جهان دلبریست تنگ دهان که کس دریغ ازو جان و سر نمی دارد بلب فزا دل زیباش دلنشین خالیست که دیده بانش ازو چشم برنمی دارد
قسمت کردند ماه و خور بی کم و بیش بر خود الم شهنشه عدل اندیش برداشت بمنت مه نو ضعفش را خورشید پسندید تبش بر تن خویش
صاحبقران ثانی شاه جهان که تیغش تا دسته ابلق از خون در کارزار گردد از قبضه خنجر او زان شکل اسب دارد تا روز جنگ نصرت بروی سوار گردد
این روزی گرم حق تعالی است نه تب وین پرتو مهر لایزالی است نه تب این گرمی صلح است نه افروزش خشم این طور معانی تجلی است نه تب
شاه جهان و ثانی صاحبقران که چرخ در دستش اختیار بهر باب می دهد از شکل قبضه خنجر او اسب ابلقیست این اسب را ز خون عدو آب می دهد
آنم که نجویم از غم دهر پناه تا جور بود نمی کنم ناله و آه اخلاص غلام کرد در هند مرا مانند غلام روی اخلاص سیاه
شاه آفاق گیر شاه جهان که بود خاک راهش افسر فتح لشگرش در ذخیره اقبال می گذارند فتح بر سر فتح از خط زخمها به پیکر خصم می نویسند جمله محضر فتح از سر دشمنش نهال سنان می دمد چار فصل نوب...
در معرکه این تفنگ فریادرس است خصم افکن و گرم خوی و آتش نفس است موقوف اشاره ایست در کشتن خصم سویش نگهی ز گوشه چشم بسست
عرش سیرا شاهباز دولتت آورد در زیر پر فتح دکن منهی غیب از همایون نهضتت آورد هر دم خبر فتح دکن اینهم از بسیاری کوچک دلیست کاوری اندر نظر فتح دکن می کنند اقبال و دولت در برت خوش برغم ...
اسبت که حنا زیب فزای تن اوست کوهیست که لاله زار در دامن اوست نی نی غلطم که آسمان دگرست وز رنگ حنا شفق به پیرامن اوست
ازین دلگشا جشن وافر سرور همه عید شد سربسر ماه و سال زمان را گرفت امتداد فرح چو رشته که پنهان شود در لیال می شادمانی و بزم و طرب فراوان تر از آب در برشکال نفس کار صیقل بر آیینه کرد ...
بر پیل سپیدت که مبیناد گزند شد بخت بلند هر که او دیده فکند چون شاه جهان بر آن برآید گویی خورشید شد از سپیده صبح بلند
گوهری ارجمند از کف شاه رفته کز دیده خون نمی بندد حاصل هر دو کون شاه جهان بدهد گر بسلک پیوندد رخت گلگون شفق نمی پوشد که ببر جز سیاه نپسندد آسمان بر سر از مه و خورشید چهره زر دگر نمی...
شیرینم و مغز سخنانم تلخ است عیش همه عالم از زبانم تلخ است منهم از خویش در عذابم که مدام از گفتن حرف حق دهانم تلخ است
باد نوروزی ببستان مژده ها آورده است بلبلان را مایه برگ و نوا آورده است گل چها دربار خواهد داشت کز فیض بهار هر کجا خاریست یک گلشن صفا آورده است هر چه می آرد بهار از دیگری زیباترست ر...
خوشا هندوستان مأوای عشرت سواد اعظم اقلیم راحت زخاک پاک او برداشتن کام چنان آسان که بردارد کسی گام متاع خاطر جمع و دل شاد بسی ارزان بود در اکبرآباد سوادش مشق کرده تخته خاک و زان تخت...
در دور ما زمانه گلستان بی درست عیش رسا چو رزق مقرر مقدرست چون غنچه انبساط جلبیست خلق را شیرینی طرب شکر شیر مادرست تنها همین نه از لب ساغر موظفیم انعام ما هم از لب ساقی مقررست مست م...
چه شد که بی سببی پا کشیدی از همه جا لوند مشرب و آنگاه خویشتن داری زر شراب به دستت فتاده است مگر که رفته رفته ز مستی عزیز دیداری ز دستگیری اهل هنر عجب دارم ز روزگار نمی آید اینقدر ی...
کس نیست درین زمانه غمخوار کسی دوریست که کس نمی شود یار کسی همچون ناخن سرش سزای تیغست هر کس گرهی گشاید از کار کسی
نواب سپهر رتبه کش هست آصفجاهی کمین کرامت دامان قبای دولت او بستست بدامن قیامت پیش طبعش الف ندارد چیزی جز حرف استقامت مرآت دلش ز پیش بینی زنگی نگرفته از کرامت آسوده سپهر بر در او زا...
ای همچو مگس بر همه طبعی تو گران طاعون صفت از تو محترز پیر و جوان زانگونه ثقیلی که ز رفتن ماند افتد اگر از تو سایه بر آب روان