شمارهٔ ۳۱ - تاریخ فوت مولانا ملک قمی
ملک آن پادشاه ملک معنی که نامش سکه نقد سخن بود چنان آفاق گیر از اهل معنی که حد ملکش از قم تا دکن بود زدی از سوز دل در خانه آتش دوات و کلک او شمع و لگن بود بصورت گر بکلکش آرمیدی بمع...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
ملک آن پادشاه ملک معنی که نامش سکه نقد سخن بود چنان آفاق گیر از اهل معنی که حد ملکش از قم تا دکن بود زدی از سوز دل در خانه آتش دوات و کلک او شمع و لگن بود بصورت گر بکلکش آرمیدی بمع...
دریاست کفت سحاب می خیزد ازو یعنی سپرت که فتح می ریزد ازو شمشیر شکست وز مصافش برگشت خرمن دیدیکه برق بگریزد ازو
طالب ز هوای پرستی هند برگشت سوی مطالب آمد تاریخ توجه عراقش توفیق رفیق طالب آمد
شاها یکره بهر که افتد نظرت ایمن شود از حادثه چون خاک درت خورشید نیارد که بر آن تیغ کشد خاکی که برو سایه فتد از سپرت
شاه جهان ثانی صاحبقران که چرخ از خاک درگهش بجهان آبروی داد آمد بسیر گلشن لاهور چون بهار گلهای خاطر همه را رنگ و بوی داد ابر کفش که نایب دریای رحمتست پنجاب را زمرحمت آبی بجوی داد بر...
شاهی که حمایت خدایش سپر است مایل به سپر نه بهر دفع ضرر است از هیچ مصاف رو نمی گرداند منظور شجاعتش ازین رهگذرست
رفته شمعی ز بزم دهر کز او عالمی بود روشنی اندوز خان قدسی سرشت صادق خان شه بفردوس انجمن افروز جان پاکش بعالم علوی رفت مانند مرغ دست آموز خاکش از آب دیده گل کردم باورم نیست این قضیه ...
تیغ غضبت خون همه اعدا ریخت یک بنده تو آب رخ دریا ریخت جمعیتشان سبحه تزویری بود بگسست چو دانه بر درت سرها ریخت
مرغ روح خواجه آزادگان چون شد آزاد از قفس مسرور باد تربتش ز انوار رحمت تا بحشر همچو چشم مهر و مه پرنور باد نیکنامی همچو او عالم نداشت نام نیکش تا ابد مذکور باد سعی های پنجه اش در را...
این مژده فتح از پی هم زیبا بود این کیف دو بالا چه نشاط افزا بود از رفتن دریا سر بیرا هم رفت گویا سر او حباب این دریا بود
یکی نیر از برج شاهی دمیده که نورش گرفته ز مه تا بماهی ز شاه جهان باد شه تا بآدم پدر بر پدر صاحب تاج شاهی زشاهان کسی این نسب را ندارد بخوانم نسب نامه هر که خواهی حسب در خور این نسب ...
ای با افلاک عقد الفت بسته رفعت در پای کرسیت بنشسته طاق تو بطاق کهکشان چسبان شد مانند دوا بروی هم پیوسته
پادشاه زمانه شاه جهان شد بعهدش شکفته گلشن عیش نذر صاحبقران ثانی کرد دهر کشت مراد خرمن عیش پای در راه بندگیش نهد هر که خواهد بدست دامن عیش هر کجا بود دست کوتاهی شد بدورانش طوق گردن ...
از حق چو ندا شنید ممتاز محل زود از همگی برید ممتاز محل رضوان در خلد بهر تاریخش گفت فردوس محل گزید ممتاز محل
مردم دیده اقبال هنر جعفرخان که مدامش بکف بخت می کام بود کرم ایزدیش داده گرامی پسری که بماند بجهان تا زجهان نام بود هاتفی از پی تاریخ بگوش دل گفت آن گل جعفری آرایش ایام بود
ای نقش جبین سرکشان فرش درت آراسته از شکوه پا تا بسرت ای نور و صفاخانه چشمی چه عجب گر ابروی کهکشان بود بر زبرت
بچشم هوش درین پادشاه نامه نگر که بزم و رزمش سرمشق پادشاهانست بپیش روی خرد صفحه هایش آیت هاست که عکس صدق از آن همچو مهر تابانست زسرو سطرش در گلشن بیان وقوع نشان راستی گفتگو نمایانست...
خوبان که همی رمند ز افسون فلک رامند به بی تعینان بیشترک در صید بتان جامه صیادی پوش پا تابه و گیوه و کلاه و کپنک
بمهمانی گوش ارباب هوش یکی قصه دارم بمن دار گوش حدیثی سراسر بیان وقوع بگویم بتو از زبان وقوع حدیثی درو پیر و برنا یکی بنقلش زبان قلمها یکی زمردم من این نقل نشنیده ام من از دل شنیدم ...
زبده اهل هنر ای آنکه با صد دیده چرخ روز و شب حیران بود از دانش و فرهنگ تو اینکه یاران می کنند از آمدن پهلو تهی نیست مقصودی بغیر از حفظ نام و ننگ تو شاعران پرده در را میهمانی خوب نی...
سحاب آراست باغ و بوستانرا فدای باغبان کن خان و مان را همان آبی که گرد از روی گل شست بدینسان مست دارد بلبلان را چنان گلبن گرانبارست از گل که بلبل بست بر خاک آشیان را بگلشن می کش و ب...
غم جای دگر نمی رود از بر من تا هست نشان از دل غم پرور من پژمرده نمی شود گل داغ جنون تا می گذرد سیل سرشک از سر من
پادشاها پایه تختت بود تاج سپهر دولت گردون نگر کش یکسر و چار افسرست تخت نه خرم گلستانی زمرد سبزه اش آتش الماسست و گل املست و خاکش گوهرست آتش خورشید در تا بست از یاقوت آن چشمه مهتاب ...
آنکس که ترا رخصت میخواری داد صیقل پی آیینه هشیاری داد تا باده ز کم حوصلگان رسوا شد از موج بمستان خط بیزاری داد