شمارهٔ ۱۴۲
من از وجود برنجم مرا چه غم بودی اگر وجود پریشان من عدم بودی همه عذاب وجودست هر چه می بینی اگر وجود نبودی عذاب کم بودی نه بیم مرگ بود در عدم نه حسرت عمر نه آرزو که مرا بیش ازین درم
۱۶۰ شعر از کمالالدین اسماعیل
من از وجود برنجم مرا چه غم بودی اگر وجود پریشان من عدم بودی همه عذاب وجودست هر چه می بینی اگر وجود نبودی عذاب کم بودی نه بیم مرگ بود در عدم نه حسرت عمر نه آرزو که مرا بیش ازین درم
نخستم دل بدام اندر کشیدی پس آنگاهم قلم بر سر کشیدی به دست عشق رخت صبر من پاک ز کوی عافیت بر در کشیدی چو گفتم یک نظر در کار من کن ز غمزه در رخم خنجر کشیدی به قصد جان چون من ناتوانی
خطی بر سوسن از عنبر کشیدی سر خورشید در چنبر کشیدی همه خطهای خوبان جهانرا بخط خود قلم بر سر کشیدی شکستی پشت سنبل را بدین خط که از ناگه برویش برکشیدی کنار نسترن پر سبزه کردی پر طوطی
کجایی ای به دو رخ آفتاب دلداری چگونه ای که نه ای هیچ جای دیداری بیا و خوی فرا مردمی و مردم کن که هیچ حاصل ناید ز مردم آزاری حکایت غم دل با تو من چرا گویم تو خود ز حال من و دل فراغت
بر آمد ز گلزار باد بهاری بیاور می ارغوانی چه داری بر ما ز تقصیرهای گذشته چه عذر پذیرفته تر از می آری چمن از که اندوخت این پادشایی صبا از که آموخت این ساز گاری ز غنچه دهانی و صد گون