شمارهٔ ۱۴۲ - وله ایضا
صاحبا عمریست تا از عدل تو عالمی در انتهاز فرصه اند تا نظر در کار آنها افگنی کز تظلم رافع این قصه اند لعبها بینند در شطرنج ملک آنکه ساکن بر کنار عرصه اند می کنند از غصه افغان بر درت
۳۵۱ شعر از کمالالدین اسماعیل
صاحبا عمریست تا از عدل تو عالمی در انتهاز فرصه اند تا نظر در کار آنها افگنی کز تظلم رافع این قصه اند لعبها بینند در شطرنج ملک آنکه ساکن بر کنار عرصه اند می کنند از غصه افغان بر درت
رمضانست همین دهن دربند در دوزخ به خویشتن در بند بهر دفع زبانی دوزخ این زبان دروغ زن در بند روزکی چند با خدا پرداز در دکان اهر من در بند جز به ذکر و دعا دهن مگشای ورنه هرزه مدارتن د
ای دل ای دل سخن سخن بیهده را کار مبند خویشتن را بپوش در غم و تیمار مبند گر خیالست ترا کین که تو داری نیکست بد خیالیست که بستی تو دگر بار مبند کمربندگی ار زان که نخواهی در بست دست ش
ای آنکه خاک پای ترا روشنان چرخ دایم بمیل شعشعه چون توتیا برند آنجا که جفت ساز سرخامه ات بود لحنی بود تمام که نام نوا برند افهام را بساحل ادراک راه نیست دربحر شعرت ارچه بسی آشنا برن