شمارهٔ ۶۳ - وله ایضا فی استدعا التّبن
کمالالدین اسماعیلاسبم دی گفت می روم من
کاریت به جانب عدم نیست
گفتم که دمی بپای و گفتا
در آخور تو برون ز دم نیست
میمیرم از آرزوی کاهی
واندر تو به نیم جو کرم نیست
گر برگ ستور داریت نیست
بفروش چه داریم ستم نیست
جو ز آخر چرب باز کردی
یک توبره کاه خشک هم نیست
تا کی ز نشست و زین بر پشت
خود زین شکم تهیت غم نیست
جز راه به پشت من ندانی
می پنداری مرا شکم نیست
