شمارهٔ ۱۲ - مُنجی دور زمان
افسر کرمانیماه من ای کز رخت دایم بتاب است آفتاب
نور را از رویت اندر اکتساب است آفتاب
می خرامی بر زمین از ناز و خود گویا ز رشک
هر نفس یا لیتنی کنت تراب است آفتاب
ای ظهور نور حق و ای منجی دور زمان
از فروغ بارگاهت نوریاب است آفتاب
لوحش الله کز فروغ شمع ایوانت نهان
هر شب از خجلت در این نیلی ثیات است آفتاب
رشحه ای از خامه صنعت به چارم آسمان
نقطه ای بر صفحه نیلی کتاب است آفتاب
هم ز موج بحر اجلالت حباب است آسمان
هم ز تاب تابش کاخت بتاب است آفتاب
بر سر دیوار گردون رخت بگشاده چشم
همچو حربا کو به سیر آفتاب است آفتاب
رفعت کاخ جلالت را چه گویم کاندر آن
بیضه ای در سایه پر غراب است آفتاب
با رخت مه را چه نسبت ای که با خاک درت
بر بساط چرخ چون نقشی بر آب است آفتاب
گرنه آسیبش رسید از تیغ تو پس از چه روی
