شمارهٔ ۱۳ - شعله دوزخ گُل آید
افسر کرمانیروی یارم ای خجل از تابش نور آفتابت
گر تو صبحی از چه شام زلف او آمد نقابت
آفتاب ماهرویان ماهتاب عاشقانی
بی سحاب استی و روز و شب مه و خور در سحابت
جلوه ات را مهر دید و منکسف آمد تو گفتی
خواند از رخساره تفسیر توارت بالحجابت
نار عالم سوزی و این طرفه کامد رشحه رشحه
از حیا مانند شبنم بر گل سوری گلابت
رسته گرد آتشین آب تو خط این یا سپرغم
یا بنفشه در گلستان یا که نیلوفر در آبت
حال دل پرسی در آتش باز گوید سوز جانم
مایل آمد بر سؤال و عاشق آمد بر جوابت
گر رخ آری دل دهم ور بازگردی جان سپارم
آفت جان و دل آمد هم ایاب و هم ذهابت
