شمارهٔ ۵
افسر کرمانیبخت بدم از ساحت کرمان به بم انداخت
از گلشن عیشم سوی زندان غم انداخت
با کرد مرا دست و گریبان
بنگر که خر و توبره چه نیکو به هم انداخت
نامد چو وجو دش عدمی صرف به عالم
تا باز خدا طرح وجود و عدم انداخت
آن روز که بنوشت قضا نسخه امکان
چون نامه بوی گشت ورا از قلم انداخت
با مرد سخنگوی درافتاد و زیان کرد
روباه صفت پنجه به شیر غژم انداخت
هرچند کرم کرد ولی حیف که آخر
حرفی که وسط بود ز لفظ کرم انداخت
افسر کرمش را بپذیرفت و پس آنگه
یاییش بیفزود و به سوی حرم انداخت
