آبی ...
آبی مگر چو من ز غم عشق زرد گشت از شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن
۵۵ شعر از کسایی مروزی
آبی مگر چو من ز غم عشق زرد گشت از شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن
آس شدم زیر آسیای زمانه نیسته خواهم شدن همی به کرانه زاد همی ساز و شغل خویش همی بر چند بری شغل نای و چنگ و چغانه
آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه گویی همی شبه به زمرد در اوژنند وان بانگ چزد بشنو از باغ نیمروز همچون سفال نو که به آبش فرو زنند
قامت چون سرو روانش نگر آخته آن موی میانش نگر زلف و رخش دیدی و اکنون بیا آن لب شیرین و زبانش نگر کشی آن چشم سیاهش ببین خوشی آن تنگ دهانش نگر برد به یک ضربه دل و جان من آن ندب و داو
ای طبع سازوار چه کردم تو را چه بود با من همی نسازی و دایم همی ژکی وایدون فرو کشی به خوشی این می حرام گویی که شیر مام ز مادر همی مکی