شمارهٔ ۱۵ - در ستایش ابوالمظفر جلال الدین شروان شاه
خاقانی شروانیصبح است کمانکش اختران را
آتش زده آب پیکران را
هنگام صبوح موکب صبح
هنگامه دریده اختران را
بر صرع ستارگان دم صبح
ماند نفس فسون گران را
یک می به دو گنج شایگان خر
رغم دل رایگان خوران را
دریاکش از آن چمانه زر
کو ماند کشتی گران را
می تا خط ازرق قدح کش
خط در کش زهد پروران را
از سیم صراحی و زر می
دستارچه ساز دلبران را
دستارچه بین ز برگ شمشاد
طوق غبب سمن بران را
خورشید چو کعبتین همه چشم
نظاره هلال منظران را
زهره به دو زخمه از سر نعش
در رقص کشد سه خواهران را
از باده چو شعله از صنوبر
گلنار به کف صنوبران را
نراد طرب به مهره بازی
