شمارهٔ ۳۲ - در مدح صفوة الدین بانوی شروان شاه
خاقانی شروانیصبح تا آستین برافشانده است
دامن عنبر تر افشانده است
مگر آن عقد عنبرینه شب
برگشاده است و عنبر افشانده است
روز یک اسبه بر قضا رانده است
و آتش از روی خنجر افشانده است
نعل آن نقره خنگ او از برق
بر جهان خرمن زر افشانده است
رقعه ها داشت چرخ بر چهره
همه در خاک خاور افشانده است
نقش شب پنج با یک افتاده است
گویی آن مهره ها بر افشانده است
مرغ صبح از سماع بس کرده است
زانکه دیری است تا پر افشانده است
بلبله در سماع مرغ آسا
از گلو عقد گوهر افشانده است
