شمارهٔ ۶۰ - در شکایت از روزگار
خاقانی شروانیبه فلک تخته در ندوخته اند
چشم خورشید بر ندوخته اند
کوه را در هوا نداشته اند
شمس را بر قمر ندوخته اند
دیده بانان بام عالم را
پرده ها بر بصر ندوخته اند
چرخ و انجم پلاس شام هنوز
بر پرند سحر ندوخته اند
روز وشب را به عرض شام و شفق
زرد وسرخی دگر ندوخته اند
آسمان را به جای دلق کبود
ژنده تازه تر ندوخته اند
عالم آن عالم است و دهر آن دهر
از قباشان کمر ندوخته اند
پس در داد بسته چون مانده است
گر به مسمار در ندوخته اند
دیر گاهی است تا لباس کرم
بهر قد بشر ندوخته اند
خود به پای رضا نبافته اند
خود به دست نظر ندوخته اند
خلعتی کان ز تار و پود وفاست
در زیان قدر ندوخته اند
