شمارهٔ ۱۵۲ - در ستایش مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز
خاقانی شروانیهر صبح که نو جهان ببینم
از منزل جان نشان ببینم
صبح آینه ای شود که در وی
نقش دل آسمان ببینم
پویم پی کاروان وسواس
غم بدرقه هم عنان ببینم
هر بار نفس که برگشایم
غم تعبیه در میان ببینم
صحرای دلم هزار فرسنگ
آتش گه کاروان ببینم
خیزم که کمین گه فلک را
یک شیردل از نهان ببینم
جویم که رصدگه زمان را
تنها روی آن زمان ببینم
در کهف نیاز شیرمردان
جان را سگ آستان ببینم
چون سر به سر دو زانو آرم
بس بی نمک است عیش وقت است
خون گریم و از دو هندوی چشم
هر شب که به صفه های افلاک
من خود نکنم طمع که شش یار
هر مه که به یک وطن مه و خور
حالی به وداع از اشک هر دو
دیری است که این فلک نگون است
گویم که فلک علوفه گاهی است
مه ز آن به اسد رسد به هر ماه
نی نی به گمان نیکم از بخت
این تازه سخن که کردم ابداع
دیوان مرا که گنج عرشی است
کیوان به کناره بینم ار چه
ره سوی یقین ندارد این حکم
جم ملکت و جم خصال و جم خوست
هر هفته به هفت خوان ببینم
کرکس که به مکر شد سوی چرخ
ناری است که بی دخان ببینم
شمارهٔ ۱۵۲ - در ستایش مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز - خاقانی شروانی | ناهید