شمارهٔ ۸۴
کمال خجندیای روی دردمندان بر خاک آستانت
از آب و خاک زآن سو غوغای عاشقانت
عرش آشیان همایی ما جمله سایه تو
با این صفت چه دانند این مشت استخوانت
ذرات کون یک یک در ممکنات عالم
جستند و یافت برتر از کون و از مکانت
غیرت به پست و بالا پنهان نبود و پیدا
غیرت ندانم از چه می داشتی نهانت
زین پیش عقل و دانش دادی ز خود نشانم
گم کرده ام نشان ها تا یافتم نشانت
در بر رخم چه بندی چون رفته ام به بامت
روی از چه بازپوشی چون دیده ام عیانت
دری ز کنز مخفی دارد کمال با خود
گر گوش داری این درد آید به گوش جانت
دی می شدی خرامان چون سرو و عقل می گفت
خوش می روی به تنها تن ها فدای جانت
