شمارهٔ ۱
آنکه دل در هوس روز وصال است او را خواب شب در سر اگر هست خیال است او را دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری چون نظرهاست در آن جای سوال است او را خال لبهاش به خون دل صاحب نظران تشنه از
۱٬۰۷۹ شعر از کمال خجندی
آنکه دل در هوس روز وصال است او را خواب شب در سر اگر هست خیال است او را دل ز چشمش چه شد ار کرد سوال نظری چون نظرهاست در آن جای سوال است او را خال لبهاش به خون دل صاحب نظران تشنه از
ای غمت یار بی نوایی ها با من از دیرش آشنایی ها از چراغ رخت به خانه چشم در شب تیره روشنایی ها گفت پای از رهت گریزانم تا به کی این گریز پایی ها سگ کویت به من نمود رقیب بودش این هم ز
به خوبان مهر ورزیدن چه کارست رخش بین ور نه به دیدن چه کارست به یاد لعل دلبر خون دل نوش شراب لعل نوشیدن چه کارست به مهر بوسه از جان قطع کن قطع به تیغی دست ببریدن چه کارست گر آرد جان
ترا دیده هر بار دیدی چه بودی که هر بار دولت مرا رخ نمودی چه بودی گر آن لب نمک میفشاندی وز آن سوز ریش دل ما فزودی نسیم توأم گفت عود ارنه خام است چرا خویشتن را چنین مپستودی چه رمزست
ترکمن مه بود به ترکی آی خوش بود یک شبی به پیش من آی دیده مه که چون رود بر بام نو مهی هم به بام دیده برای خانه بنده بنده خانه تست خیر مقدم خوش آمدی فرمای گریه عاشقان به بین ز برون ر