شمارهٔ ۴۴۶
کمال خجندیسالها دل در هوایت بر سر هر کو دوید
از صبا نشنید هویی از تو و رنگی ندید
بر سر هر مویم ار تیغ جفا راید رقیب
یک سر موی من از مهر تو نتواند برید
میدهم جان در هوای لعل جانبخشت ولیک
با چنین قلبی سیه نتوان چنان گوهر خرید
خاک آن باد فرح بخشم که از کویت وزد
صید آن مرغ هماپونم که بر بامت پرید
منزل مقصود نزدیک است و ره ایمن کمال
لیک تا آنجا ز خود گر نگذری نتوان رسید
