شمارهٔ ۷۴۰
کمال خجندیزیر لب قند مکرر سخنت را گفتم
گر ترا هیچ نگفتم دهنت را گفتم
گرچه گفتم به شبیخون در دلها شکنی
آن سخن زلف شکن در شکست را گفتم
از سخن های لطیفم ز تری آب چکد
هر سخن کز دل صافی بدنت را گفتم
ذقت دیدم و گفتم که تو سیبی و بهی
هرچه آمد به دهانم ذقت را گفتم
من به جانت که نگفتم تن تو برگ گل است
بلباس دگری پیرهنت را گفتم
دست برداشت بی سرو و به من آمین گفت
هر دعایی که سحر جان و تنت را گفتم
