شمارهٔ ۸۹۹
کمال خجندیچو در جان کرد و دل جا غمزه تو
میان مردمش خواننده جادو
به تیر تو شکاری را نظرهاست
که بیند از قا سوی تو آهو
به جنت بیشتر سوزند مردم
اگر باشد بحور این چشم ابرو
چو خاک پا فروشی بر کشیده
دو چشم تر بسازیمش ترازو
از لب شفتالویی دو لطف کن لطف
اگر چه العنب گویند دو دو
مگر زلفت پشیمانست از ظلم
که دارد از ندامت سر به زانو
کمال آن ترک اگر آید به مهمان
سر و جان پیشکش بر رسم ترغو
