شمارهٔ ۱
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل
۱٬۹۹۶ شعر از امیرخسرو دهلوی
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل
گل من سبزه زاری کرد پیدا زمانه نوبهاری کرد پیدا در این موسم که از تأثیر نوروز جهان نو روزگاری کرد پیدا ز کوه ابر سنگ ژاله افتاد زر گل را عیاری کرد پیدا شدم موی و فرو رفتم به رویش ه
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها عروسان بستان گشادند روها گل کوزه بر شاخ می گوید اینک که کوزه ز ما و ز مستان سبوها چو گشت آبها شیشه گر گفت بلبل قواریر من فضت قدروها نگوید ز آزادگی هیچ
اگر دلبری چون تو جایی برآید به هر جا که شنید بلایی برآید قد تست چون در گلستان در آیی اگر سروی اندر قبایی برآید برآید به هر جا گل اما چو رویت به نزدیک ما دور جایی برآید به کوی تو هر
چو آن شوخ شب در دل زار گردد مرا خواب در دیده دشوار گردد دلم گرد آن زلف گردد همه شب چو دزدی که اندر شب تار گردد شب و روز گردد در آن کوی جانم چو بادی که بر بام و دیوار گردد بلایی جز