بخش ۱ - آغاز کتاب و منتخب یکی از داستانهای هشت بهشت
ای گشاینده خزاین جود نقش پیوند کارگاه وجود همه هستی ز ملک تا ملکوت یک رقم زان جریده جبروت هست بی نیست آشکار و نهفت تویی و جز ترا نشاید گفت ای به صد لطف کارسازنده بنده را از کرم نوا...

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسیگوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاصل کرد. وی از موسیقی نیز بهرمند بوده و از موسیقیدانان مشهور زمان خود به شمار میرفته است. وی در نظم و نثر استاد بود و آثار بسیاری از خود باقی گذاشته که ازجملهٔ آنها دیوان قصاید و غزلیات اوست. علاوه بر آن خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز استقبال کرده و آن را جواب گفته است. وی سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی در سال ۷۲۵ هجری قمری در دهلی وفات یافت.
ای گشاینده خزاین جود نقش پیوند کارگاه وجود همه هستی ز ملک تا ملکوت یک رقم زان جریده جبروت هست بی نیست آشکار و نهفت تویی و جز ترا نشاید گفت ای به صد لطف کارسازنده بنده را از کرم نوا...
ای دو جهان ذره از راه تو هیچتراز هیچ به درگاه تو پشت فلک طوق سجود از تو یافت شام عدم صبح وجود از تو یافت یافته از درگه تو فتح باب بارگه ان الینا ایاب هست کن هر چه بعالم تویی وانکه ...
ای داده به دل خزینه راز عقل از تو شده خزینه پرداز ای دیده گشای دوربینان سرمایه ده تهی نشینان ای تو به همین صفت سزاوار نام تو گره گشای هر کار ای جلوه گر بهار خندان بینا کن چشم هوشمن...
سرم خاک مستان فرخنده پی که شویند نقش خرد را به می فروشم چو من مست باشم خراب جهان خرد را به جام شراب چو فتنه است فرهنگ فرزانگی خوشا وقت مستی و دیوانگی هر آبی کز اندازه بیرون خوری نی...
خداوندا دلم را چشم بگشای به معراج یقینم راه بنمای به رحمت باز کن گنجینه جود درونم خوان بشادروان مقصود دلی بخش از ثنای خویش معمور زبانی ز آفرین دیگران دور درآسانیم شکر اندیش گردان ب...
دندانه گشای قفل این راز زین گونه در سخن کند باز کان روز که زاد قیس فرخ رخشنده شد آن قبیله را رخ زان نور خجسته شب افروز بر عامریان خجسته شد روز بنشست پدر به شادمانی بگشاد دری به میه...
حلاوت سنج شیرین شکر خند چنین برداشت مهر از حقه قند که با خسرو چو شیرین بست پیمان که این بلقیس گردد آن سلیمان ملک بر رسم اول چند گاهی به مهر از دور می کردش نگاهی به شیرین گفت میدانی...
داشت شبانی رمه در کوهسار پیر و جوان گشته ازو شیر خوار شیر که از بز به سبو ریختی آب در آن شیر درآمیختی بردی از آن آب ملمع به شیر نقره چون شیر ز برنا و پیر روزی که آن کوه به صحرای خا...
صبح دمی رفت مسیحا به دشت سبزه صحرا به دمش زنده گشت بی خردی در رخ آن گنج زار کرد به دشنام زبان را در آن هر چه که گفت او سخن ناصواب زین طرفش بود به رحمت جواب او به خصومت همه نفرین فز...
چون رفت به گوش هر کس این راز وز هر طرفی برآمد آواز کازاده جوانی از فلان کوی شد شیفته فلان پری روی در مکتب عشق شد غلامش خواند شب و روز لوح نامش مقصود وی آن بت یگانه است وآن درس تعلم...
چو قیصر دید ز اوج پایه خویش چنان خورشید اندر سایه خویش به تاج و تخت دادش سرفرازی کمر در بست در مهان نوازی پس از چندی به خویشی مژده دادش به دامادی کله بر سر نهادش ز قد مریمش نخلی بب...
باغ در ایام بهاران خوش است موسم گل با رخ یاران خوشست چون گل نوروز کند نافه باز نرگس سرمست در آید به ناز سبزه برآرد خط عاشق فریب از دل بیننده رباید شکیب برگ شود بر گل نسرین فراخ آب ...
چون ماند پری وش حصاری در حجره غم به سوگواری قیس از هوس جمال دلبند در درس ادب دوید یک چند در گوشه صحن و کنج دیوار می کرد سرود عشق تکرار بی صرفه همی شتافت چون کور بی رشته همی تنید چو...
شناسای معانی موبد پیر چنین کرد این خبر در نامه تحریر که چون خسرو ستد گنجینه روم خلافش رومیان را گشت معلوم چو غالب گشته بود از تیغ کین خواه نداد اندیشه را در خویشتن راه زبانی پوزشی ...
گوینده حکایت آن چنان کرد کان خسته چو با پدر روان کرد آمد به سرای خویش رنجور نزدیک به مرگ و از خرد دور مادر چو بدید حال فرزند بگسست ز درد بندش از بند بوسید چو مادران سرش را تر کرد ب...
شکر خدا را که ز فضل خدای گشت مزین چو بهشت این سرای بیست خزانه است درو پر ز گنج بیست خزینه ز صد و بیست و پنج ور همه بین آوری اندر شمار سه صد و ده بر شمر و سه هزار
شبی همچون سواد دیده پر نور هوا عنبر فشان چون طره حور زمانه برگ عشرت ساز کرده فلک درهای دولت باز کرده فرو مرده چراغ صبح گاهی نشاط خواب کرده مرغ و ماهی مقیمان زمین در پرده راز عروسان...
یارب از آیین صواب خودم هم تو بیاموز جواب خودم بو که ز نزهت گه درالسلام بوی علیکی رسد و السلام
پیر از دل دردمند برخاست اشتر طلبید و محمل آراست از اهل قبیله مهتری چند گشتند بهم ز خویش پیوند رفتند ز بهر خواستاری در حله لعبت حصاری آمد پدرش به مردی ای پیش ز اندازه نمود مردی ای ب...
چو خندان گشت صبح عالم افروز زمانه داد شب را مژده روز نماند اندر فلک ز انجم نشانی به نیلوفر به دل شد گلستانی ملک بر وعده دوشینه برخاست حریفان باز جست و مجلس آراست خمار عشق بازی در س...
خواننده حرف آشنایی زین گونه کند سخن سرایی کان پیر جگر کباب گشته وز باده غم خراب گشته چون زد در عروس نومید شد ساخته گزند جاوید شد در پی آنکه تا چه سازد کان عاشق خسته را نوازد کرد آن...
شکر پاسخ ز شکر بند بگشاد به پاسخ لعل شکر خند بگشاد که باشم من به خدمت زیر دستی کنیزان ترا آیین پرستی وگر نزد تو قدری دارد این خاک به مژگان روبم از راه تو خاشاک بزرگان گفته اند این ...
توقیع کش مثال این حرف در نامه سخن چنین کند صرف کان سوخته خراب سینه اورنگ نشین بی خزینه از نوفلیان چو بی غرض ماند لختی ز فراق در مرض ماند چون پیکرش از نشان نستی آمد قدری به تن درستی...
سخن پرداز گویای خردمند چنین برداشت از درج گهر بند که چون خسرو ز یار عصمت اندیش به مشگوی خود آمد با دل ریش ندیم خاص شاپور خردمند به همراهی سخن را نکته پیوند که تا دوران گردون را روا...