بخش ۱ - سرآغاز
خداوندا دلم را چشم بگشای به معراج یقینم راه بنمای به رحمت باز کن گنجینه جود درونم خوان بشادروان مقصود دلی بخش از ثنای خویش معمور زبانی ز آفرین دیگران دور درآسانیم شکر اندیش گردان ب
۳۹ شعر از امیرخسرو دهلوی
خداوندا دلم را چشم بگشای به معراج یقینم راه بنمای به رحمت باز کن گنجینه جود درونم خوان بشادروان مقصود دلی بخش از ثنای خویش معمور زبانی ز آفرین دیگران دور درآسانیم شکر اندیش گردان ب
حلاوت سنج شیرین شکر خند چنین برداشت مهر از حقه قند که با خسرو چو شیرین بست پیمان که این بلقیس گردد آن سلیمان ملک بر رسم اول چند گاهی به مهر از دور می کردش نگاهی به شیرین گفت میدانی
چو قیصر دید ز اوج پایه خویش چنان خورشید اندر سایه خویش به تاج و تخت دادش سرفرازی کمر در بست در مهان نوازی پس از چندی به خویشی مژده دادش به دامادی کله بر سر نهادش ز قد مریمش نخلی بب
شناسای معانی موبد پیر چنین کرد این خبر در نامه تحریر که چون خسرو ستد گنجینه روم خلافش رومیان را گشت معلوم چو غالب گشته بود از تیغ کین خواه نداد اندیشه را در خویشتن راه زبانی پوزشی