قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیده
امیرخسرو دهلویمرد همه جا سر کار به
شخص معطل خجل وخوار به
بهره مقصود چو بی رنج نیست
کاهل بیکار به پیکار به
مرد که شبلی نشود گاه کار
زو سگ بازار به مقدار به
زان تن کاهل که گل نازکست
خارکش سوخته صد بار به
سرعت جاهل که سبک شد به راه
از کسل حامل اسفار به
دل که به گل ماند نیامد برون
سنگ گرانست به دیوار به
پیر کمان پشت به عزلت نشست
پور شتابنده به بلغار به
وانکه جوانیش زپیری به است
خلوتش از صحبت اغیار به
مرغ که در بادیه خون ریز شد
