ناهید
مرجع تخصصی فرهنگی هنری برای داستان، شعر و کتاب صوتی فارسی ناهید بستری برای انتشار، خرید و شنیدن آثار ادبی و صوتی از نویسندگان، شاعران و خالقان مستقل است.
تمام حقوق محفوظ و متعلق به پلتفرم فرهنگی ناهید می باشد.
بخش ۲۲ - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بیخواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن - امیرخسرو دهلوی | ناهید
شاعران / امیرخسرو دهلوی بخش ۲۲ - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بیخواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدن امیرخسرو دهلوی افسانه سرای شکرین گفت
ز الماس زبان گهر چنین سفت
کان گوشه نشین روی بسته
بودی همه وقت دل شکسته
پرداخته دل ز صبر و آرام
گشتی همه شب چو ماه بر بام
هنگام سحر ز بخت ناشاد
چون ابر گریستی به فریاد
ناگاه شبی ز بعد سالی
بگرفت ز اندهش ملالی
کامد به نظاره خیال پرورد
دیوانه خویش را به صد درد
دید از نظر جمالش
نالید بسی ز زلف و خالش
گه شست به خون دل سرایش
می خواند قصیده های دل سوز
زان ناله که زد به خواب در یار
لختی ز طپانچه روی را کوفت
خونابه ز رخ به آستین روفت
زآن بیم که خواست زهره سفتن
آن مهد نشین به جهد برخاست
چون شیب و فراز را بسی جست
آن تشنه جگر ز جان خود سیر
اندیشه نکرد از آن دد و دام
هر یک ز ددان به جانبی جست
جان جلوه کنان به سوی تن رفت
باران چو نشاند سبزه را گرد
مجنون که ز خواب دیده بگشاد
این بی خبر از خود و ازو هم
چون مرده به محشر از دم صور
گشت آن پری از دو چشم غماز
زنجیر ز مشک و طوقش از سیم
چون بود دو دل یکی به سینه
یعنی که دو در به یک خزینه
تن نیز به یک سبیله شد راست
در ساخت به مهر دوست با دوست
وامیخت دو مغز در یکی پوست
شد تازه دو چاشنی به یک خوان
شد زنده دو کالبد به یک جان
وامیخت دو باده در یکی جام
آراسته شد دو تن به یک ذوق
افروخته شد دو دل به یک شوق
بودند به یاری آن دو هم عهد
بر بسته به چشم دوستان خواب
بر تخت من و تو روی بر روی
چون موج دو چشمه بر یکی جوی
خوابم چو ز پیش پرده برداشت
نتوان خفتن به یاد این خواب
لیلی که دو خواب هم عنان دید
آن هر دو چو بخت خویش بیدار
هر دو چو دو سرو ناز پرورد
خود را چو نکرد ز آشنا فرق
می کرد به خون دو دیده را غرق
بر صید کشید و بر خود انداخت
شک نیست که دست و پا کند گم