بخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین - امیرخسرو دهلوی | ناهیدبخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین
امیرخسرو دهلویخرامان شو ای خامه گنج ریز
به در سفتن الماس را دار تیز
سخن را چنان پایه بر کش به ماه
که بوسد به جرأت کف پای شاه
علاء دین اسکندر تاج بخش
زرفعت به گردون روان کرد رخش
محمد جهانگیر حیدر مصاف
که از پیش او پس خزد کوه قاف
هنرمندکش برگ نبود فراخ
چه میوه دهد دیگری را ز شاخ
به شهر این مثل شهره عالمست
که هرکش هنر بیش روزی کم است
مرا صد فغان زین هنرهای خام
که نزد خرد هست عیبش تمام
همه روز عمرم به خفتن گذشت
شب من در افسانه گفتن گذشت
چون در باز کردم نخست از قلم
به شیرین و خسرو فرو ریختم
به مجنون و لیلی سرافراختم
ز دانا هر آن در که نا سفته ماند
فشانم به نوعی که دانم فشاند
که گنج هنر داشت ز اندازه بیش
نظر چون براین جام صهبا گماشت
ستد صافی و درد بر ما گذاشت
من ار چه بدانمی گران سر شوم
سکندر که فرخ جهان شاه بود
به تحقیق چون کرده شد باز جست
شگفتی که دانا برو باز بست
مگس بهر آن دست مالد به درد
که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد
ازان مار بر خویش پیچد به رنج
که روزیش خاک است بالای گنج
چو یک جو به یک سال گردد منی
کنون دارم امید کین تخم پاک
قلم ران این نامه چون بهشت
چنین کرد دیباچه را سر به نشت
که چون شد به خاک اختر فیلقوس
به پای سکندر جهان داد بوس
که هم خوابه کبک شد جره باز
چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم
به کشور گشایی روان شد ز روم
نخست آرم از رزم خاقان سخن
نظامی که کرد آن جریده نگاه
دگر گونه خواندم من این راز را
دگرگون زدم لابد این ساز را
که مر گفته را باز گوید کسی
به تاریخ شاهان پیشین و حال
چنان خواندم این حرف دیرینه سال
که دولت چو رو در سکندر نهاد
سران را به درگاه او سر نهاد
چو بر بیشتر خسروان چیره گشت
به شاهی و لشکر کشی خیره گشت
به خاقان چین راند بنگاه را
بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام
همی کرد منزل به منزل خرام
به خاقان چین داد ز اورنگ روم
پیامی که پولاد را کرد موم
که بر ما چو کرد ایزد کار ساز
درین دم که بند قبا را به کین
به بستیم بر چین و خاقان چین
اگر سر در آری و فرمان بری
به آزادی از تیغ ما جان بری
نپوشیده بشنید و برداشت راه
به خاقان رسانید پیغام شاه
دل آزرده شد زان نمودار سخت
پس آنگه به آینده داد از ستیز
یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز
بدو گفت آنجا براین هر دو چیز
که هست اندرین هر دو رمزی عزیز
منت زین بتر باز گویم جواب
گر آهن هوس داری اینک به دست
وگر گنج و زر بایدت خاک هست
شتابان ز خاقان دو حمال راز
دران نکته دید از فلک یاوری
که تدبیر ما گشت با کام جفت
ز خاقان بما کاین دو کالا رسید
چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد
کنون کی تواند سر از تیغ برد
دگر آنکه بر ما فرستاد خاک
نشان خود از خاک چین کرد پاک
گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین
زمین را به من داد خاقان چین
سرو پای گم کرده بی مغزوار
هراسان به درگاه خاقان شتافت
فرو ریخت پیشش جوابی که یافت
فرستاد فرمان که بر عزم کار
فراهم شود لشکر از هر دیار
چو دریای چین شد ز لشکر زمین
فرود آمدند از دو جانب دو شاه
چو صبح از افق تیغ بیرون کشید
چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن
هزاهز در آمد به هر دو سپاه
روا رو برآمد به خورشید و ماه
جهانی پر از تیر و شمشیر گشت
در اندام گاو آرد گشت استخوان
به دریای آهن جهان گشت غرق
هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق
وزان سوی خاقان شوریده مغز
جهان گشت پر سوس و برگ بید
به منزل رها کرد خورشید را
به جولان گه آمد صف آراسته
به کوشش چو خورشید شد خاسته
وزان شوی خاقان شوریده مغز
که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم
تو ای تاجور کامدی در نبرد
به مردی کن این داوری نی به مرد
به پیکار اگر با منی کینه سنج
سپه را چه بیهوده داری به رنج
بیا تا به هم دست بیرون کنیم
زره در خوی و تیغ در خون کنیم
زما هر دو تن هر که ماند به جای
بود بر سر روم و چین کدخدای
چو نزد سکندر رسید این پیام
در ان کام جویی دلش یافت کام
سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ
بر انسان که نخجیر جوید پلنگ
میانجی به خاقان خیر گفت باز
که اینک برزم آمد ان رزم ساز
روان شد به جولانگری ساخته
چو پیلان جنگی دران لعیگاه
در آمد به شطرنج بازی دو شاه
نخست از کمان ناوک انداختند
چو بودند هر دو هنرمند و چست
ز ناوک سوی نیزه بردند دست
زهر دو در ان نیز مویی نخست
دران هم نشد قالبی زخم سای
چو کردند چندان که بود از هنر
چو پیلان که خرطوم در هم زنند
به پیچند و خرطوم را خم زنند
به تاب و توان در هم آمیختند
هم آخر قوی دست شد شاه روم
ز جا در ربودش چو نخلی ز موم
خروش از صف رومیان شد به ابر
در افتاد در قلب خاقان شکست
سلاح افگنان را نرانند تیغ
و گر کس به مردی برابر شود
به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند
چو در تابد آماج تیرش کنند
کسی کو به گیتی بود هوشمند
به اندیشه بنیاد کاری کنند
کزان خویش را در حصاری کند
که دارد پناهنده ای را پناه
نه زان ماکیان کمتری در شمار
نه رسم بزرگی به بازی کنند
چو نبود سری بار بر کردن است
ولیکن سران را توان کرد فرد
که با زیردستان بود پای مرد
که افتادگان را بود دستگیر
به فیروزی از ملک چین گشت باز
که گیتی شد از خرمی چون نگار
بفرخنده طالع در آمد ز خواب
عروس جهان ز آب گل شسته روی
رخ آراسته هر یکی چون چراغ
ز رضوان به گلبن سلام آمده
شده مشکبو غنچه در زیر پوست
چو تعویذ مشکین به بازوی دوست
هوا بر سر سبزه می ریخت سیم
بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته
بهر نغمه گل بن سر انداخته
ازان نغمه کو غارت هوش کرد
ملک در میان همچو سرو بلند
به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود
نشانده صنم را به پهلوی خود
بهر دورش آن ساقی نیم خواب
ز لب نقل می داد و از کف شراب
به عشرت نشسته دو سرو جوان
ملک عاشق رویش از جان و تن
برانسان که او عاشق خویشتن
گهی گل همی ریخت اندر کنار
گهی دست می سود بر سیب و نار
چو می رغبت عاشقان تازه کرد
شکیب از میان عزم دروازه کرد
چنان باده در نازنین راه یافت
کزو شرم را دست کوتاه یافت
به افسونگری چنگ را بر گرفت
فسونش به دیو و پری در گرفت
ازان نغمه کاندر پری خانه شد
بر ایین خوبان ز شوخی و ناز
برو تازه بود آن گل مشک بوی
که بویش جهان را کند تازه روی
گه از رنگ تر عشوه بازی کند
گه از بوی خوش دل نوازی کند
چو بشگفت گل خوش بود بوستان
بدین رهزنی کرد با تاراج هوش
ز سرها خرد رفت و سرمست رفت
ملک را عنان دل از دست رفت
که هر یک به سویی چمیدند زو
ولیکن شه از خویشتن شد تهی
که بستند تا عقد خورشید و ماه
ملک سر خوش و نازنین نیم مست
دو عاشق به یکدیگر آورده دست
رسانیده این خضر صافی صفات
چو نوشیدن از دست جانان بود
هر آبی که هست آب حیوان بود
گهی نار با سیب پیوسته بود
گه از ناردان سیب را خسته بود
گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند
چو خورشید را چشم در خواب رفت
به بر بط نی زهره پرده ساز
شد از پرده تار بر بط نواز
به پرده درون خسرو پرده پوش
به خاتون پرده نشین داد هوش
چو مرغی خود از دام نجهد مدام
دگر مرغ را کی رهاند ز دام
طبیبی که پیوسته بیمار ماند
نشاید به بالین بیمار خواند
جهان آفرین را چه داند نهان
چنین کرد ازین تخته خوانندگی
که چون بیرون آمد فلاتون ز آب
تن خاکی از موج توفان خراب
روان شد سوی کوه چون بی گمان
چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش
دهان را ز اشام و خور بند کرد
به شاخ گیا سینه خرسند کرد
به راز اندران پرده دم ساز گشت
که شد سرفراز از سرافکندگی
ز شب زنده داری دلش زنده شد
ز نامش که در شهر و کشور رسید
به دیدار آن مرد بسیار دان
که از کان برون آرد الماس را
روان گشت دانا چو کار آگهان
ز اندیشه دادش فلاتون جواب
من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر
ز غوغای عالم شدم گوشه گیر
بلیناس چون دید کان هوشمند
کند وقت خود را بخود ارجمند
که آمد چو بیرون فلاتون ز آب
بشر باز شد در حین خاک رفت
شنیده سخن یک به یک باز گفت
چو شه رغبت دیدنش پیش داشت
دل اندر پی رغبت خویش داشت
سبک بارگی جست و بر داشت راه
به برج عطارد روان شد چو ماه
نه بود از بزرگان به دنبال کس
جز از هوشمندان تنی چند و بس
به کوه آمد و سر سوی غار کرد
چو در غار شد کرد مرکب رها
به غار اندرون رفت چون اژدها
نگه کرد در کنج آن تنگ نای
لگیمی در آورده در گرد دوش
خزیده چو روباه پشمینه پوش
کلید زبان در دهان کرده گم
رگ اندر تنش رو نما از صفا
نماینده چون رسته در کهربا
چو سیمای شه دید برخاست زود
پس آنگه گفت از دل عذرخواه
برین سو چرا رنجه شد ناگهان
به دیدار تو بود ما را نیاز
کنونم که آن آرزو دست دادش
نشاندش به تعظیم و خود هم نشست
ز راز نهان پرده را باز کرد
بهر باز پرسی که شه می نمود
حکیمش به اندیشه ره می نمود
ازین گوشه گیری چه داری نیاز
برون آی ازین غار چون اژدها
وگر غار گنج است هم کن رها
ارسطو که جز رای والاش نیست
تو همتاش باشی که همتاش نیست
فلاتون چو بشنید گفتار شاه
فرو شد به کار خود از کار شاه
که ای تو از آفاق را زندگی
نماند آن شکوفه به گلزار من
چه جنبانی آن خل بن را به زور
که شد خار او تیر و خرماش گور
ز بالا همان سنگ بارد نه بار