بخش ۳ - امیرخسرو دهلوی | ناهیدبدو گفت کاری ز رای بلند
توقع همین باشد از هوشمند
ولیکن مراد من این بود و بس
که یک چند با تو برارم نفس
ز داناییت بهره پر برم
ز دریا صدف وز صدف در برم
چو تو داشتی صحبت از ما دریغ
تواضع ز تو نیست ما را دریغ
گر از زحمت ما نیایی ستوه
کنون پنجه ما و دامان کوه
طریقی نما از خبر داشتن
که بتوانم این بار برداشتن
بخشنودی کرد گارم درار
که خشنود باد از تو هم کردگار
حکیم از چنان خواهش زیر کان
برون جست روشن چو تیر از کمان
به پوز شکری گفت کای کدخدای
ترا راست گویم به فرهنگ ورای
نخست آنچه فرض است بر شهریار
همان شد کز ایزد بود ترس کار
به نیرنگ این پنج روزه خیال
که نادان نهد نام او ملک و مال
نیندازد اندر سر آن باد را
که زد لطمه فرعون و شداد را
چو دادت خدا آنچه داری به دست
خدا را پرست و مشو خودپرست
بهر کار ازان کس طلب یاوری
شهی کو خود از شرب می شد خراب
ازو کی عمارت شود خاک و آب
نگویم که خم خانه را بند کن
به نان پاره معده خرسند کن
ولیکن چنان خور گرت درخورد
که تو می خوری نی ترا می خورد
چو خواب ایدت بر سر تخت خود
تو بیدار باش اشکار و نهان
که از پاست آباد خسبد جهان
بخسب و به خواب جوانی مخسب
وگر خود توان تا توانی مخسب
بدان شان شو از کینه ور کینه خواه
که نی تیغ رنجه شود نه سپاه
به مشت اندرون تیغ را جای کن
مکش سر ز رایی که بخرد زند
که پیل حرون بر صف خود زند
ورت دل ز یزدان بود زورمند
چو قادر شدی چیره را ریز خون
به تیمار خدمتگران کن بسیچ
که بی برگ برکنده باشد درخت
گره بر زدن باد را چون توان
گر امروز نبود ز فردا هراس
دد و دام کافزون و کم می دوند
ندارد به جز آدمی این شمار
که یک تن دهد طعمه صد هزار
کسی کن زبر دست بر زیر دست
کن در زیر دستان نیارد شکست
تو نو باش گر شد فریدون کهن
به عهد خود آن نغز به کایستی
که کس گاه نفرین نگوید سپاس
کسی کو بزرگ است کارش بزرگ
به هر پایه باشد شمارش بزرگ
چو کردی درخت از پی میوه پست
جز آن میوه دیگر نیاید بدست
یکی را از ان کرد یزدان بلند
که باشند ازو دیگران بی گزند
برون کن ز پای کسی خار خویش
که نتواندت گفتن آزار خویش
حذر کن ز تیری که آن بد زنی
به غیری گشایی و بر خود زنی
گر از آهنین قلعه داری پناه
مباش ایمن از ناوک دادخواه
نمانند در ملک و دولت دراز
بدانگونه کن گرد گیتی خرام
که دریا بی اسرار گیتی تمام
چنین راست کرد از خط راستان
که چون فتح اسکندر چیره دست
در آورده گردن کشان را شکست
به فیروزی آفاق را کرد رام
چو از ربع مسکون بپرداخت کار
برون برد ازین خطه خاک بخش
جهان دیدگان را طلب کرد پیش
سخن گفت ز اندازه کار خویش
که چون من به نیروی یزدان پاک
قوی دست گشتم برین نطع خاک
بگوی زمین دست بردم به پیش
به چوگان همت کشیدم به خویش
نماند از بساط زمین هیچ جای
که نسپرد شبرنگ من زیر پای
که در جویم از قعر دریا و بس
نشینم به اب اندرون چند گاه
گه دروی کند چون نشیننده جای
جهان بیند از جام گیتی نمای
به پوزش گری تازه گردندشان
که ای خاک بوس جناب تو بخت
بدین بس کن وزین زیادت مپوی
که گوهر برون آرد از آب شور
اگر ماهی آرد به خشکی شتاب
به جان کندن افتد چو مردم در آب
مکن آتش و بار خود را فزون
که خاکی نگنجد به آب اندرون
سکندر به پاسخ زبان بر گشاد
که اقبال چون گشت هم پشت من
سرانجام من چون ببایست مرد
به روزی توان باده زین طاس خورد
که اسکندرش جست الیاس خورد
گرم جاودان کردی ایزد برات
نماندی لبم تشنه ز آب حیات
چو بر مرگ من بود تقدیر غیب
چو مردم ندارد گریز از هلاک
چه در قعر دریا چه بر روی خاک
نیابم ازین پند بیهوده تنگ
که از موج دریا نترسد نهنگ
چو دانندگان را یقین گشت حال
که در مغز شه محکم است این خیال
به بخشش در گنج را باز کرد
زر افشاند و بخشیدن آغاز کرد
ارسطوی دانا در آمد به کار
به فرمود کاسباب کشتی کنند
به سال کم و بیش پیش از هزار
چو شد جمله اسباب کشتی تمام
طلب کرد هشیاری از هر گروه
ز صحرا به دریا کشیدند رخت
که باشد بدان آدمی را نیاز
ز حیوان و از مردم و از گیا
اگر شیر مرغ است اگر کیمیا
خبر کش بسی مرغ کردون گرای
سبق بر ده ز اندیشه تیز پای
که روزی شتابنده یک ماهه راه
سه سال تمام آنچه پرداختند
سه ماهش به کشتی در انداختند
کسی را که دید از تردد خلاص
به رغبت روان کرد بر راه دور
به فارغ دلی زان بهشتی سواد
توکل کنان پا به کشتی نهاد
چپ و راستش خضر و الیاس هم
بر امد سر باد بانها به اوج
چو رفتند زانگونه با رود و جام
به دریا درون پنج ساله تمام
به جایی رسیدند لرزان چو بید
که باز آمدن را نباشد امید
چو هر کس دران حال بی چارگی
به حیرت فرو ماند یک بارگی
شبانگه که برقع برافگنده ماه
جمالی که نتوان نظر کرد دور
ز سیمای پاکش همی ریخت نور
بدو گفت کای سر به سر نور پاک
که مردم نباشد بدین نیکویی
که مردم ندیدت که چون آمدی
ز راز نهان پرده را بر گرفت
گر آسایشی خواهی از روزگار
دل از روی هم صحبتان شاد کن
به نقل و به می مجلس آباد کن
به دوری مکوش ار چه بدخوست یار
که دوری خود افتد سرانجام کار
چو لابد جداییست از بعد زیست
به عمدا جدا زیستن ابر چیست
گذشت آنکه با هم نشستیم و خاست
کنون رفته را باز جستن خطاست
که بسیار جستند و کم یافتند
نه بعد از شدن باز گردد زمان
نه تیری که بیرون پرید از کمان
کجا بودی ای مرغ فرخنده پی
چه داری خبر زان حریفان می
به شادی کجا می گذارند گام
سفر تا چه جایست و منزل کدام
کجا روز راحت فزون می کنند
به عیش و طرب هم عنان که اند
به ریحان و می مهمان که اند
کدام آب دیده است در جویشان
دل ما چگونه است پهلوی شان
که یک ره ز ما بر گرفتند دل
بگفتا که گر پرسی از من صواب
میندیش ازین پس ز دریای ژرف
درین پرده کاندیشه کار تست
درون رو که یزدان نگهدار تست
که بنماید و بازت آرد به جای
به فرمود فرمانده روم و زنگ
فرو شد سر بادبانها به خواب
سکندر بر آهنگ کاری که داشت
برو ریخت از دل شماری که داشت
به دستور دانا که در کار بود
ز راه سلامت چو یک سو فگند
سزد گر شما را ز من فتنه جوی
چو من زیر دریا کنم جای خویش
به کام نهنگان نهم پای خویش
به امید جان بخش گیتی پناه
مرا تا به صد روز بینند راه
گر آیم برون زین ره پر هراس
قضا را به یک چون من صد هزار
چو شه را دل آسود زان بسته عهد
بیاورد آن شیشه را بعد از ان
نشست اندران شاه عالی مکان
چو شیشه معلق شد اندر طناب
سکندر به مهد اندرون ترسناک
چه باشد به دریا یکی مشت خاک
چه بودت رها کردن تاج و تخت
شد از تازه روی چو باغ بهشت
گشاد ابرو از روی خورشید وش
به پاسخ دل شاه را کرد خوش
که دل را فراهم کن ای سرفراز
که بردارد این رنجها را دراز
بگفت این و برداشت بانگ بلند
که زلزال در قعر دریا فگند
که چون دیدی این پرده پر خیال
شه ار چه بدل داشت بیش از قیاس
هم از عاجزی پشت را خم نکرد
ز نیروی دل ذره ای کم نکرد
بدو گفت کای بر نهان پرده دار
درین پرده دیگر چه داری بیار
که دانسته را بر تو نتوان گفت
چنین روشنم گشت ز الهام غیب
کت از نقد هستی نهی گشت جیب
سبک شو که جای گرانیت نیست
زمانی فزون زندگانیست نیست
تو با آنکه دیدی عجبها بسی
یکی دنده بر بند و بگشای بار
بفرمان او دیده بر هم نهاد
چو بگشاد چشم و چش و راست دید
همان دید چشمش که می خواست دید
چو دیده شگفته بهاری بر آب
برون جست از برج چون آفتاب
چو الیاس و خضر آگهی یافتند
نه قار و ره بان کان یاقوت و زر
متاعی که در درج گنجینه بود
برامد چو یوسف ز زندان تنگ
گرامی تنش باز مانده ز زور
به هم صحبتان دیر پیوند بود
به دیدار خویشان نیاز آمدش
ازان مژده خوش که دادش سروش
سرشکش ز شادی برامد به جوش
دوم روز کز چرخ در گشت روز
نگون گشت خورشید گیتی فروز
که پیدا شد از دور دریا کنار
به حیرت دران کار حیرت فزای
که راهی بران دوری دیر باز
چو دیدند صحرا نشینان ز دور
شتابنده شده سوی دریا چو سیل
ز انبوه خلقی ز هر بوم و مرز
کرانه چو دریا درامد به لرز
چو آسوده گشتند لختی ز جوش
در امد به سرهای شوریده هوش
جهاندار منزل به خرگاه جست
به جز خاصگان کس نماند به جای
که ما را دگر گونه شد روزگار
مرا در سه تدبیر یاری کنید
درین هر سه کار استواری کنید
که در قصر من اوست رخشنده باغ
دوم آنکه بر عزم صحرای راز
چو در مهد عصمت کنم پا دراز
دراندم که غلطم به صندوق پست
ز صندوق بیرون کنندم دو دست
که تا چون به خانه گرایم ز راه
کند هر که بیند به حیرت نگاه
که چون من ولایت ستانی شگرفت
ز نطع زمین تا به دریای ژرف
ز چندین زر و گوهر بی شمار
که تن در دل خاک مهمان شود
در اسکندریه که جای من است
بنا کرده رسم و رای من است
گرایندم از تخت زر در مغاک
دو سه روز در زندگی داشت بهر
چو با استواران قوی کرد عهد
ز ایوان خاکی برون برد مهد
نهان گشت خورشیدش اندر نقاب
فرو ریخت چشمش به زندان خواب
به چندین نمط بسته اند این طراز
که رخشنده خورشید گیتی خرام
برامد ز روم و فرو شد به شام
که در حد بابل شد از خویش طاق
اگر دانشی داری ای نیک رای
نگه کن درین چرخ دولاب گرد
که چون هر زمان می برد آب مرد
چه دلها کز آسیب غم کرد خورد
چه سرها که در خاک خواری سپرد
کسی این ماجرا زو نپرسید باز
کزین ره نوشتن چه داری نیاز
چه شکل است کاین دور ظلمات و نور
ز گردندگی نیست یک لحظه دور
چو شد ساخته باز گردد خراب
یکی باز کن پرده زین خاک زرد
که دیبای چینی بینی اندر نورد
هر آن لاله و گل که در گلشنی است
بناگوش و رخسار سیمین تنی است
بسا دیده کز سرمه آزاد گشت
که ناگه ز خاک سیه باد گشت
بسا در که گم شد درین خاک پست
که از خاک جز خاک نامد بدست
بسا تن که او بار صندل نبرد
که در زیر انبار گل شد چو مرد
بنایی کسی از گل براری بر آب
بسی بر نیامد که گردد خراب
چو در کیسه مردم این نقد خاص
بیا تا کنیم آن چنان رخت پیچ
که جز نام نیکو بدانیم هیچ
به معشوق یک شب چه باشیم شاد
مکن میل این خاک چون ناکسان
که پیوند او نیست جز با خسان
که چشمش چو هندوست آهو فریب
که آمد ز بس زندگانی به ستوه
دران عمر کز نه صد افزونش بود
قد از حجره یک نیمه بیرونش بود
عمارت نکرد آن قدر در خراب
که ایمن بود ز ابرو از آفتاب
که هر دم ز مسکن ندارد گزیر
بگفتا که از بهر اندک نزول
چو در خانه مهمان فضولی کند
اساسی چه باید به عیوق برد
که فردا به بیگانه خواهی سپرد