شمارهٔ ۱
خورشید رخت چو گشت پیدا ذرات دو کون شد هویدا مهر رخ تو چو سایه انداخت زان سایه پدید گشت اشیاء هر ذره ز نور مهر رویت خورشید صفت شد آشکارا هم ذره به مهر گشت موجود هم مهر به ذره گشت پی
۱۹۲ شعر از شمس مغربی
خورشید رخت چو گشت پیدا ذرات دو کون شد هویدا مهر رخ تو چو سایه انداخت زان سایه پدید گشت اشیاء هر ذره ز نور مهر رویت خورشید صفت شد آشکارا هم ذره به مهر گشت موجود هم مهر به ذره گشت پی
بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را بصحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر بروی عالم آرایت بیارا روی زیبا را دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو نظر
نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدار از آنکه یار کند جلوه بر الولابصار ترا که دیده نباشد کجا توانی دید بگاه عرض تجلی جمال چهره یار اگر چه جمله پرتو فروغ حسن ویست ولی چو دیده نباشد کجا ش
نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس گرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس هر زمان آید بلبسی یار از خلوت برون گاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده لباس گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمان
میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه است در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدش گ