شمارهٔ ۱۴۲
دلی دارم که باشد جای جانان مدام از دل بود ماوای جانان دلی دارم چو آینه که دایم در او بینم رخ زیبای جانان سویداییست آندل را که دایم نباشد خالی از سودای جانان دلم را نیست پروای دل و
۱۹۲ شعر از شمس مغربی
دلی دارم که باشد جای جانان مدام از دل بود ماوای جانان دلی دارم چو آینه که دایم در او بینم رخ زیبای جانان سویداییست آندل را که دایم نباشد خالی از سودای جانان دلم را نیست پروای دل و
گنج های بینهایت یافتم در کنج جان کنج جان را بین که چون شد کان گنج بیکران جان من از عالم نام و نشان آمد برون بی نشان شد تا درآمد در جهان بی کران تا کی آمد در حزاب آباد دل کنجی بدید
ایدوست بیا بر نظر ما نظری کن بر دیده جان و دل شیدا نظری کن اول به رخ خویش مدد بخش جلایی وانگاه دران عین مجالی نظری کن تاریک بود آینه از رخ ننماید زنگ از رخ آن آینه بزد آنظری کن از
قطره ایی از قعر دریا دم مزن ذره یی از مهر والا دم مزن مرد امروزی هم از امروز گوی از پری و دی و فردا دم مزن چون نمیدانی زمین و آسمان بیش ازین از زیر و بالا دم مزن چون اصول طبع موسیق
چه ساقی است که مست مدام اوست جهان چه باده است که ندانم که جام اوست جهان چه ماهیست که در شست کاینات افتاد چه دانه است و چه مرغی که دام اوست جهان دلم رسید بروزی که روزها شب اوست بدید