شمارهٔ ۱۶ - در وصف نوروز و مدح خواجه ابوالحسن بن حسن
منوچهری دامغانیروزی بس خرمست می گیر از بامداد
داد زمانه بده کایزد داد تو داد
خواسته داری و ساز بی غمی ات هست باز
ایمنی و عز و ناز فرخی و دین و داد
نیز چه خواهی دگر خوش بزی و خوش بخور
انده فردا مبر گیتی خواب است و باد
رفته و فرمودنی مانده و فرسودنی
بود همه بودنی کلک فرو ایستاد
می خور کت بادنوش بر سمن و پیل گوش
روز رش و رام و جوش روز خور و ماه و باد
آمد نوروز ماه می خور و می ده پگاه
هر روز تا شامگاه هر شب تا بامداد
بارد در خوشاب از آستین سحاب
وز دم حوت آفتاب روی به بالا نهاد
برجه تا برجهیم جام به کف برنهیم
تن به می اندر دهیم کاری صعب اوفتاد
