شمارهٔ ۱ - در صفت بهار و مدح ابوالحسن
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا بوستان گویی بتخانه فرخار شده ست مرغکان چون شمن و گلبنکا
۷۹ شعر از منوچهری دامغانی
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا بوستان گویی بتخانه فرخار شده ست مرغکان چون شمن و گلبنکا
الا وقت صبوحست نه گرمست و نه سردست نه ابرست و نه خورشید نه بادست و نه گردست بیار ای بت کشمیر شراب کهن پیر بده پر و تهی گیر که مان ننگ و نبردست از آن باده که زردست و نزارست ولیکن نه
چرخست ولیکن نه درو طالع نحسست خلدست ولیکن نه درو جوی عقارست چون ابروی معشوقان با طاق و رواقست چون روی پریرویان با رنگ و نگارست بازیگه شمس و قمر و ببر و هزبرست منزلگه جود و کرم و حل
سپیده دم که وقت کار عامست نبیذ غارجی رسم کرامست مرا ده ساقیا جام نخستین که من مخمورم و میلم به جامست ولیکن لختکی باریکتر ده نبیذ یکمنی دادن کدامست نماز بامدادان کرد باید سه جام یکم
المنة للٰه که این ماه خزانست ماه شدن و آمدن راه رزانست از بسکه درین راه رز انگور کشانند این راه رز ایدون چو ره کاهکشانست چون قوس قزح برگ رزان رنگ به رنگند در قوس قزح خوشه انگور گما