بخش ۱۵ - مشورت کردن راجه جسرت برای اولاد با وزیران
ملا مسیح پانیپتیشبی از دور بینی خلوت آراست
ز هر یک اهل دانش مشورت خواست
برآمد از دل جسرت دم سرد
حساب عمر خود پیرانه سر کرد
که عمرم را شمار از صد فزون است
درین اندیشه جانم غرق خون است
ندارم هیچ فرزندی ولیعهد
که بعد از من کند ناموس را جهد
اگر چه دولتی دارم کماهی
معطل می گذارم کار شاهی
شما هریک نکو خواهید دانا
بگویید آنچه باید کرد ما را
ز جا جنبید از آن دانش پژوهان
خرد سنجیده پیری مصلحت دان
زمین بوسید جسرت را دعا کرد
به جان وام دعای او ادا کرد
بخش ۱۵ - مشورت کردن راجه جسرت برای اولاد با وزیران - ملا مسیح پانیپتی | ناهیدزبان بگشاد و گفت ای صاحب اقبال
که گیرد ماه و مهر از روی تو فال
ازین پس غم مباش از بهر فرزند
بدین تدبیر خاطر دار خرسند
مرا این نکته نقل از چار بید است
چراغ خاندان زان آتش افروز
به تحسینش همه کس لب گشادند
ز خلوت رای چون بر تخت بنشست
گره بستش به جان وز جان کمربست
وزیر ملک را نزدیک خود خواند
ز لب بر فرق بختش گوهر افشاند
که ما را جگ اسمید است در پیش
چو همت شو درین کارم مددگار
که همت کرد بر من واجب این کار
که از آب و سروج آن روی جا کن
بر آن زر لوح نام رای مسطور
جو بر خورشید تابان سکۀ نور
به رسم جگ سر داده ست جسرت
هر آن رایی که بر جنگش بود رأی
ببندد اسپ و او گردد صف آرای
هر آن کس صلح شد معقول خاطر
به سالی ربع مسکون را بپیمود
نبستش هر که را یارا نه آن بود
به هفت اقلیم گشت و باز گردید
چه خاقان و چه فغفور و چه قیصر
چو نرگس زار در فصل بهاران
در آن مدت که ماند اسبش به جولان
هماندم رای با اسب جهانگرد
به دولت شهر نو را تختگه کرد
در و دیوار مشک و عنبر اندود
ز هفت اقلیم هفتاد و دو ملت
ضیافت کرد گیتی را به احسان
که گشت از ذره تا خورشید مهمان
هر آن نعمت که در خوان جهان بود
نخوانده پیش هر کس داشت موجود
ز کار نان دهی چون دل بپرداخت
همی بارید یکسان تا که بودش
به فرق مور و جم باران جودش
ز بس زد بحر دستش موج گوهر
ز جود عام او در ربع مسکون
گدا هم کیسه شد با گنج قارون
نمانده در جهان محتاج یک کس
بجز کودک به شیر مادر و بس
همه آتش پرست و بید خوانان
به کار جگ هر یک پا فشردند
به حکم چار بید آتش پرستان
در آتش سوختند آن اسب موجود
که رسم جگ اسمید این چنین بود
ز آتش جلوه گر شد شخصی از نور
تنش در شعله چون یاقوت شاداب
سراپا آتشین چون کرم شب تاب
چو خورشید و شفق پیراهن او
به جسرت گفت خیز ای رای برگیر
به جام زر برنج پخته در شیر
که این پسخورده روحانیان است
ترا خود چار فرزند است روزی
چنان طالع شوند این چار اختر
که ماند نام تو تا روز محشر
تواضع کرد و جام شیر بگرفت
تبرک چون مرید از پیر بگرفت
ز بس شادی نمانده بر زمین پای
سبک بر جست و کرد اندر حرم جای
سه بانوی کلان را پیش خود خواند
به صد جان در کنار خویش بنشاند
به دست خویش کرد آن شیر تقسیم
یکی را نیم دو را نیمۀ نیم
همان شب هر سه مه را ماند امید
به نه مه بارها چیدند از بید
دمید از کیکیی ماهی برت نام
سویرا چون در گنجینه بگشاد
سترگن را به لچمن توأمان داد
به طفلی کین چهار ارکان دولت
توانا می شدند از ناز و نعمت
سترگن را به برت افتاد پیوند
به هر جا رام با اقبال می رفت
چو سایه لچمن از دنبال می رفت
به بازی دو به دو هرچار نازان
که آمد خال برت از مللک پنجاب
به جسرت گفت کای رای ظفریاب
که در پنجاب استادان پر فن
به جان تعلیم علم و دانش و دین
کنند آن سان که گوید خلق تحسین
برت رفت و سترگن نیز به همراه
در آن کشور هلالش گشت مهتاب
قوی سرپنجه گشت از آب پنجاب
ز حال برت تا کی گویم اینجا
من و گفتار عشق رام و سیتا