بخش ۱ - مناجات
خداوندا ز جام عشق کن مست که در مستی فشانم برجهان دست لبالب بر لبم نه جام امید که باشد جرعه حسن طاس خورشید میی کز بوی او موسی شد از هوش نه آن می کز دل ساغر زند جوش از آن می نشیه ای
۱۲۲ شعر از ملا مسیح پانیپتی
خداوندا ز جام عشق کن مست که در مستی فشانم برجهان دست لبالب بر لبم نه جام امید که باشد جرعه حسن طاس خورشید میی کز بوی او موسی شد از هوش نه آن می کز دل ساغر زند جوش از آن می نشیه ای
سخن معشوقۀ عاشق مزاج است سخن نا دردمندان را علاج است خزانی نیست گلزار سخن را بهار جان پرستار این چمن را خدا را کس به چشم خود ندیدست ز پیغمبر سخن هرکس شنیدست سخن گر یک قدم ماندی ز خ
چو راون کشته گشت و فتح لنکا زنش بگرفت دست حور سیتا به نزد رام نیکو سیرت آورد چو گنگ از آسمان باگیرت آورد دوان آمد بسر در خدمت رام مهیا گشته بر پاداش ایام نکرده رو به سویش رام و فرم
چنین گویند روز فتح لنکا ببیکن گفت با رام صف آرا که لنکا را تماشا کرده باید درین رفتن تأمل می نشاید تفرجها بسی در شهر لنکاست که شهر زر یکی از دینی هاست به گرداگرد او زرین حصار است د