بخش ۱۱۴ - منع کردن زاهد لو و کش را از ریاضت بسیار و دادن او کمانها به دست ایشان و دعا کردن او در حق ایشان
ملا مسیح پانیپتیکه فرزندان شما شهزادگانید
چو من خود را ز درویشان ندانید
به جان بندید دل در افسر و تخت
که درویشی بود کار عجب سخت
نیارد کرد سوزن کار شمشیر
به که قانع چو آهوکی شود شیر
نه بازیچه است ترک نعمت و ناز
حواس از آرزوها داشتن باز
شکم را جای لقمه سنگ دادن
هوا را دل به نومیدی نهادن
ز روی نازنینان دیده بستن
ز موی مه جبینان دل شکستن
نظر در دیده جان در تن فشردن
که چون در زندگی بی مرگ مردن
شکستن خارها در چشم پرخواب
ز نغمه ریختن در گوش سیماب
دماغ از بوی گل آشفته ماندن
چمن زار هوس نشکفته ماندن
شما را حق جوانمرد آفریده است
برای تخت و افسر آفرید ه است
چو بی محنت نصیب کس شود گنج
