بخش ۶۳ - در صفت ماهتابی - ملا مسیح پانیپتی | ناهیدبخش ۶۳ - در صفت ماهتابی
ملا مسیح پانیپتیشبی چون جیب صبح آبستن نور
چو خور دامن فشان بر شمع کافور
تجلی شمع خلوت خانه او
چراغ آسمان پروانۀ او
هوا صافی چو رای مرد آگاه
زمین از شیر شسته گازر ماه
مهش چون نکته چینان گشته غماز
غلط گفتم چو عاشق دشمن راز
همانا مه چو مستان باده پیما ست
که راز دل در افکنده به صحرا ست
جهان از پرتو مه نطع گستر
به شوخی خنده زن بر سطح مرمر
غلط کرده ز مه تا مهر تابان
به شب تکبیر گو مرغ سحر خوان
قضا بر باد داده دخل کان را
به سیم اندوده سقف آسمان را
بدان خوبی شبی آیا چه شب بود
که چون معشوق نو عاشق طلب بود
هوایش هم به غایت معتدل رنگ
نشاط روز عید از وی خجل رنگ
نویسانیده ماه از حسن جاوید
دل خاک از صفا آنگونه بنواخت
که بلور از حیا چون آب بگداخت
چو آیینه زمین صیقل پذیرفت
که عکس شخص را چون آب بنهفت
به یکرنگی چنان مه داد مایه
که می آمیخت با خود نور و سایه
جهان غوطه زده در موج سیماب
برادر خواند مانا مهر مه را
بدل کردند زان با همه کله را
نه ماه از جبه افشاند آن همه نور
ز مهتابی چو خوبان از گل جای
چو رخسار بتان ماه شب افروز
ز چشم دیرخوابان منفعل خواب
چو حسن گل عذران ماه تابان
به خور سر برزده از یک گریبان
چو آنست از چه شد ماه فلک باز
چو طفلان شیر مادر از لب انداز
ز تاب ماه شب پوشیده جلباب
چو زنگی زن به رو مالد سفیداب
شکسته خور به حسرت زان تهی جام
به جام عشق دل چون مست شسته
صفا اندر صفا جام شب و روز
میانجی در میان آن ماه دلسوز
گرو برد از ضمیر عارفان شب
گذر گاه نگاه از نورش انباشت
به یک خارق که ماه از خرقه در داد
ز شب رسم سیه کار ی در افتاد
مگر مه توبه بود و شب گنه کار
که شد رویش سفید از وی دگر بار
به قدر مه نبود آن روشنایی
به معشوقانه عشوه یوسف ماه
زده همچون زلیخا کبک را راه
به چشم کبک دیده خویشتن را
ز کوه رنگ و بو داده چمن را
بدان بی التفاتی کبک دلریش
زده صد قهقهه بر طالع خویش
زمین سیمین چو صحرا گاه محشر
ز غم بیتاب دل رام و برادر
اگر چه مه لعاب طلق می ریخت
ز جان رام بیدل آتش انگیخت
نه سوز آن مه از رام اندکی بود
که آنجا خود دو ماه اینجا یکی بود
چو سوز آتش از گفتن برون ست
ازین گویم که چون گل غرق خون ست
دو خونین لاله بودند از یکی باغ
ز یک سینه دو دل لذت چش داغ
ولیکن مختصر می سازم اینجا
چو یک کس را به زندان رو توان دید
حساب دیگری هم زو توان دید
در آن شب بیدل و با بخت در جنگ
چو مار خسته سر می کوفت بر سنگ
ز خوناب جگر چشم تر انپاشت
به لب زهر و به دل الماس می کاشت
دلی و صد هزاران بند و زنجیر
چو برف از ناامیدی دل فسرده
دران شب کان بدش روز قیامت
به مه کرده سخن با صد ملامت
که می سوزی چو دلبر سینه من
چرا جانم کباب از اخگر توست
در آن بی طاقتی گفت ای برادر
که دل بر جا نماند و هوش در سر
شد ابتر کار و بارم تا به اکنون
کنون خود کرده باید چاره خویش
نباید کرد ضایع عمر زین بیش
چو بر پیمان وحشی دل نهادم
چه نقد عمر خود بر باد دادم
چنان دانم که بس ناحق شناس است
ز تیغ کین شاهی کم هراس است
که از مردان وفای عهد شاید
وگر عذری به پیش آرد چو نادان
زبان درکش بزن تیع سرافشان
یقین دان بی وفا ر ا کشته باید
ببینم تا چه دیگر پیشم آید
وگر تدبیر نتوان کرد بسیار
که باشد کفر نومیدی ز دادار