بخش ۷۸ - انداختن اندرجت کمند را که برمها داده بود
ملا مسیح پانیپتیکمندی داشت اندرجت عدو گیر
که چون حق نمک گشتی گلوگیر
دهان مار بود آن حلقه پر درد
که باد از وی نیارستی گذر کرد
چو زلف ماهرویان یکجهان دام
محبت برده گیرایی ازو وام
خیالش گر به چشم اندر گذشتی
نگه را دیده زندانخانه گشتی
به یاد او شدی اندیشه درهم
بماندی مبتلای تنگی دم
به وصف بستنش گویم سخن چند
گره شد رشتۀ حرف از زبان بند
بیفکند آن کمندی مار پیکر
که میمون را گذر بندد به چنبر
به پرکاری جست و خیز میمون
رها گشته ز زهر مار افسون
نیاورده سر از مردی دران بند
برون جسته چو طفل از حلقۀ بند
ازان رو گردنش عفریت خونخوار
نکوهش کرد بر بخشنده بسیار
چو پشه گشته برمها از پی آن
