شمارهٔ ۱ - در مدح محمد بن علی خاص از سرداران سلطان ابراهیم غزنوی
چون نای بینوایم ازین نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم زیرا جواب گفته من نیست جز صدا شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم
۳۱۴ شعر از مسعود سعد سلمان
چون نای بینوایم ازین نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم زیرا جواب گفته من نیست جز صدا شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم
دوش در روی گنبد خضرا مانده بود این دو چشم من عمدا لون انفاس داشت پشت زمین رنگ زنگار داشت روی هوا کلبه ای بود پر ز در یتیم پرده ای پر ز لؤلؤ لالا آینه رنگ عیبه ای دیدم راست بالاش در
چرا باشم از آز خسته جگر که هستم توانگر بدین شاخ زر که چون برگرفتمش بارد همی ز منقار پر قار در و گهر تن بی قرارش ز اندیشه خشک زبان فصیحش به گفتار تر چو کرست چون یافت معنی و لفظ چو ک
چون چرخ قادر آمد و چون دهر کامگار خسرو علاء دولت سلطان روزگار مسعود پادشاهی کاندر جهان ملک هست از ملوک گیتی شایسته یادگار بهرام روز کوشش و ناهید روز بزم برجیس روز بخشش و خورشید روز