شمارهٔ ۱
ای ترک لاله رخ بده آن لاله گون شراب تابان ز جام چون رخ لعل از قصب نقاب من گویمی گلاب است آن می که می دهی گر هیچ گونه گونه گل داردی گلاب جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از ت...

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن مسعود و ملک ارسلان بن مسعود و بهرامشاه بن مسعود مشغول شد و تا زمان وفاتش در سال ۵۱۵ هجری قمری نزد ایشان تقرب داشت. دیوان وی مکرر به طبع رسیده و حدود ۱۶۰۰۰ بیت دارد. به غیر از دیوان فارسی، دو دیوان تازی و هندی نیز به او نسبت دادهاند. حبسیههای وی معروف است.
ای ترک لاله رخ بده آن لاله گون شراب تابان ز جام چون رخ لعل از قصب نقاب من گویمی گلاب است آن می که می دهی گر هیچ گونه گونه گل داردی گلاب جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از ت...
گرچه فلک از پیش برانده ست مرا با بند گران فو نشانده ست مرا تا دو لبت از دور برانده ست مرا جز روی تو آرزو نمانده ست مرا
امروز اورمزدست ای یار میگسار برخیز و تازگی کن و آن جام باده آر ای اورمزد روی بده روز اورمزد آن می که شادمان کندم اورمزدوار تا بر نشاط مجلس سلطان ابوالملوک باشیم شادمان و نشینیم شاد...
برشکال ای بهار هندستان ای نجات از بلای تابستان دادی از تیر مه بشارت ها باز رستیم از آن حرارت ها هر سو از ابر لشکری داری در امارت مگر سری داری بادهای تو میغ ها دارند میغ های تو تیغ ...
نوبهاری عروس کردارست سرو بالا و لاله رخسارست باغ پر پیکران کشمیرست راغ پر لعبتان فرخارست کسوت این ز دیبه روم است زیور آن ز در شهوارست حله دست باف نیسان را بسدش پود و زمردش تارست بخ...
چون نای بینوایم ازین نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم زیرا جواب گفته من نیست جز صدا شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم...
خدایگانا رامش گزین و شادی بین که مژده دادت از بخت ماه فروردین همی چه گوید که ملک هفت اقلیم به حکم و امر تو خواهد شدن ز چرخ برین چنان نهاد ز قسمت خدای عزوجل که تا به حشر تو باشی خدا...
هجران تو ای شهره صنم باد خزانست کاین روی من از هجر تو چون برگ رزانست در طبع نشاطم طمع وصل چنانست در باغ دلم باد فراق تو همانست انگشت و زبان رهی از عشق گرانست کاندر دل من نیست ز لهو...
به جمله ما که اسیران قلعه ناییم نشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت نه سود دارد اکنون همی براعتها همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم همان دلست نجنبد درو ...
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست علاج مردم دیوانه عنبر ...
یک شنبه است و دارد نسبت به آفتاب بر روی آفتاب به من ده شراب ناب ای آفتاب روی بده باده ای که آن در روشنی حکایت گوید ز آفتاب بر یاد خسروی که چو می یاد او خورم آب حیات گردد در دست من ...
ای سلسله مشک فکنده به قمر بر خندیده لب پر شکر تو به شکر بر چون قامت تو نیست سهی سرو خرامان چون چهره تو نیست گل لعل به بر بر تا تو کمری بستی باریک میان را گویی که عیان بستی ویحک به ...
هر شیر که بود مرغزاری شاها شد کشته به تیغ تو به زاری شاها شیری پس ازین به کف نیاری شاها می نوش دم بیشه چه داری شاها
آبان روز است روز آبان خرم گردان به آب رز جان بنشین به نشاط و دوستان را ای دوست به عز و ناز بنشان تا باده خوریم و شاد باشیم بر یاد خدایگان گیهان سلطان ملک ارسلان مسعود کایام چو او ن...
ماه دی آمد که هوا هر زمان بارد کافور همی بر جهان از فلک امروز مؤنث کند لشکر سرما را باد خزان باده چون آذر برزین بیار چاره سرما به جز آن را مدان بنگر کز دست بتان باده خواست شاه جهان...
ای بزرگی که در همه احوال ناصر تو خدای بیچونست کمترین پایه ای ز همت تو برترین موضعی ز گردونست خلق تو جسم عنبر ساراست لفظ تو رشک در مکنونست روز تأیید تو در اقبال است ماه اقبال تو بر ...
چو کوبی پای و چون گیری پیاله تنت از لطف گردد همچو جانت چنان گردی و پیچانی میان را ندارد استخوان گویی میانت ز می گرچه تهی باشد پیاله نماید پر می از عکس رخانت
باز شاهینی نکو دیدار بزم را کرد همچو باغ بهار شاهش افزوده از شرف جاهی شادمانه نشسته چون ماهی ره به سوی نشاط بر بردار سنگی از هر که هست برخوردار نه طلا بن بود نه حازه بود هر زمان زو...
دوش در روی گنبد خضرا مانده بود این دو چشم من عمدا لون انفاس داشت پشت زمین رنگ زنگار داشت روی هوا کلبه ای بود پر ز در یتیم پرده ای پر ز لؤلؤ لالا آینه رنگ عیبه ای دیدم راست بالاش در...
تا دل به هوای تو گرفتار آمد جان در تن من تو را خریدار آمد ای آنکه رخت چون گل پربار آمد از گلبن تو نصیب من خار آمد
چرا باشم از آز خسته جگر که هستم توانگر بدین شاخ زر که چون برگرفتمش بارد همی ز منقار پر قار در و گهر تن بی قرارش ز اندیشه خشک زبان فصیحش به گفتار تر چو کرست چون یافت معنی و لفظ چو ک...
ای تو بحر و فضایل تو درر وای تو چرخ و مکارم تو نجوم ای به حری به هر زبان ممدوح وی به رادی به هر مکان مخدوم لیکن اینجا موانعی است مرا که در آن هست عذر من معلوم زی تو خواهم همی که بف...
سودای تو آتش دلم افزون کرد نادیدن رویت آب چشمم خون کرد هر در که لبت در صدف گوشم ریخت هجران توام ز دیدگان بیرون کرد
ای بخت بد که هیچ نبودم من از تو شاد هر لحظه ای ز زخم تو درد دگر کشم بس آب گرم و باد خنک هر شبی که من از دیدگان ببارم و از سینه برکشم یا پاره کن به قهر گریبان عمر من یا دامنی بده که...