شمارهٔ ۱ - ناله از قلعه نای
به جمله ما که اسیران قلعه ناییم نشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت نه سود دارد اکنون همی براعتها همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم همان دلست نجنبد درو
۱۴۴ شعر از مسعود سعد سلمان
به جمله ما که اسیران قلعه ناییم نشسته ایم و زیان کرده بر بضاعتها نه مالهایی کآنگاه بود فایده داشت نه سود دارد اکنون همی براعتها همان کفست و نخیزد ازو سخا و کرم همان دلست نجنبد درو
ای بزرگی که در همه احوال ناصر تو خدای بیچونست کمترین پایه ای ز همت تو برترین موضعی ز گردونست خلق تو جسم عنبر ساراست لفظ تو رشک در مکنونست روز تأیید تو در اقبال است ماه اقبال تو بر
ای تو بحر و فضایل تو درر وای تو چرخ و مکارم تو نجوم ای به حری به هر زبان ممدوح وی به رادی به هر مکان مخدوم لیکن اینجا موانعی است مرا که در آن هست عذر من معلوم زی تو خواهم همی که بف
ای بخت بد که هیچ نبودم من از تو شاد هر لحظه ای ز زخم تو درد دگر کشم بس آب گرم و باد خنک هر شبی که من از دیدگان ببارم و از سینه برکشم یا پاره کن به قهر گریبان عمر من یا دامنی بده که
ای نسیم صبا تحیت من برسان نزد خواجه ابراهیم آنکه چون خلق او نداند بود در بهاران به باغ بوی نسیم ای کریمی که در کرم چون تو مادر مکرمت نزاده کریم ای ز تو برده منعمان نعمت وای تو را ب