شمارهٔ ۱
ای ترک لاله رخ بده آن لاله گون شراب تابان ز جام چون رخ لعل از قصب نقاب من گویمی گلاب است آن می که می دهی گر هیچ گونه گونه گل داردی گلاب جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از ت
۲۲ شعر از مسعود سعد سلمان
ای ترک لاله رخ بده آن لاله گون شراب تابان ز جام چون رخ لعل از قصب نقاب من گویمی گلاب است آن می که می دهی گر هیچ گونه گونه گل داردی گلاب جز دوستی ناب نیابی ز من همی واجب بود که از ت
ای سلسله مشک فکنده به قمر بر خندیده لب پر شکر تو به شکر بر چون قامت تو نیست سهی سرو خرامان چون چهره تو نیست گل لعل به بر بر تا تو کمری بستی باریک میان را گویی که عیان بستی ویحک به
آمد آهسته با کرشمه و ناز دوش نزد من آن نگار طراز زلف پرپیچ بر شکست به گل چشم پر خواب سرمه کرده به ناز بر نهاده بر ابروان چوگان تیر غمزه به چشم تیر انداز گفتمش چون روی به نومیدی چنگ
ای می لعل راحت جان باش طبع آزاده را به فرمان باش روزگار بخست مرهم شو دردمندم ز چرخ درمان باش بی تو بیجان تنی است جام بلور تن پاکیزه جام را جان باش دلم از قحط مهر خشک شده است بر دلم
در بزم پادشا نگر این کاروبار گل وین باده بین شده به طرب دستیار گل گل چند ماه منتظر بزم شاه بود وز بهر آن دراز کشید انتظار گل دیدار گل شده ست همه اختیار خلق تا بزم شاه ساخت همه اختی