شمارهٔ ۱ - مدیح ابوالفرج نصر بن رستم
هجران تو ای شهره صنم باد خزانست کاین روی من از هجر تو چون برگ رزانست در طبع نشاطم طمع وصل چنانست در باغ دلم باد فراق تو همانست انگشت و زبان رهی از عشق گرانست کاندر دل من نیست ز لهو
۴ شعر از مسعود سعد سلمان
هجران تو ای شهره صنم باد خزانست کاین روی من از هجر تو چون برگ رزانست در طبع نشاطم طمع وصل چنانست در باغ دلم باد فراق تو همانست انگشت و زبان رهی از عشق گرانست کاندر دل من نیست ز لهو
پرستاره ست از شکوفه باغ برخیز ای چو حور باده چون شمس کن در جام های چون بلور زان ستاره ره توان بردن سوی لهو و سرور زانکه می تابد ستاره وار از نزدیک و دور هیچ جایی از ستاره روز روشن
روی بهار تازه همه پرنگار بین خیز ای نگار و می ده و روی نگار بین در مرغزار خوبی هر لاله زار بین وز لاله زار رتبت هر مرغزار بین بالیدن و نویدن سرو و چنار بین کاین پیر کشته گیتی طبع ج
لشگر ماه صیام روی به رفتن نهاد عید فرو کوفت کوس رایت خود برگشاد تاختن آورد عید در دم لشکر فتاد ای خنک آنکو به صوم داد خود از وی بداد آمد عید شریف فرخ و فرخنده باد فیه کلوا و اشربوا