شمارهٔ ۱ - یار عنبر فروش را گوید
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست علاج مردم دیوانه عنبر
۹۲ شعر از مسعود سعد سلمان
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست علاج مردم دیوانه عنبر
چو کوبی پای و چون گیری پیاله تنت از لطف گردد همچو جانت چنان گردی و پیچانی میان را ندارد استخوان گویی میانت ز می گرچه تهی باشد پیاله نماید پر می از عکس رخانت
چشم تو اگر نیست چو نرگس چه خوری غم بی دیده بسان سمن تازه شکفته ست از بس که دم سرد زدم در غم تو من زو آیینه چشم تو زنگار گرفته ست
ای دلارام یار کشتی گیر سینه تو ز سنگ آکنده ست هر تنی کش برت زده ست آسیب همچو مارش ز هم پراکنده ست که تواندت بر زمین افکند ماه را بر زمین که افکنده ست
زمین مبر بسیار و مکن ازین پس چاه که چاه کندن ناید ز روی خوب سپید بدان سبب که تو خورشیدی و روا نبود که روز روشن در زیر گل رود خورشید