شمارهٔ ۱۴۲ - مجازات باد خزان
گرد باد خزان کرد به ما به رحیل آری وز لشکر نوروز برآورد دماری دارم چو تو بت روی و دلارام نگاری سازم ز جمال تو من امروز بهاری
۱۴۴ شعر از مسعود سعد سلمان
گرد باد خزان کرد به ما به رحیل آری وز لشکر نوروز برآورد دماری دارم چو تو بت روی و دلارام نگاری سازم ز جمال تو من امروز بهاری
بوالفرج شرم نامدت که بجهد به چنین حبس و بندم افکندی تا من اکنون ز غم همی گریم تو به شادی ز دور می خندی شد فراموش کز برای تو باز من چه کردم ز نیک پیوندی مر تو را هیچ باک نامد از آنک
ز اقبال تو شاها گفت خواهم یکی مشروح دستی با دلالت من آن عدلم درین معنی به گفتار که در گیتی بخوانندم عدالت مرا یاقوت خاتم سرخ روی است از آن شادی نام با جلالت اگر یاقوت ها هم سرخ روی
ناگه خروس روزی در باغ جست در زیر شاخ گل شد و ساکن نشست آن برگ گل که دارد بر سر بکند اندر دو ساق پایش دو خار جست آن از پی جمالی بر سر بداشت وآن از پی سلاحی بر پای بست
آدمی سر به سر همه عیب است پرده عیبهاش برناییست زیر این پرده چون برون آید همه بیچارگی و رسواییست