شمارهٔ ۵۳ - صفت یار خال در چشم است
ای روی تو چون تخته سیمین و نبشته دو صاد و دو جیم از تبتی مشک در آن سیم بر صاد فتادست مگر نقطه جیمت با نقطه شده صادت و بی نقطه شده جیم
۹۲ شعر از مسعود سعد سلمان
ای روی تو چون تخته سیمین و نبشته دو صاد و دو جیم از تبتی مشک در آن سیم بر صاد فتادست مگر نقطه جیمت با نقطه شده صادت و بی نقطه شده جیم
ای آفتاب حسن تو را آفتاب سجده برد همچو من از آسمان خردی تو و بزرگ تو را پایگاه سال تو اندک و تو بسیار دان چو آفتاب خردی در چشم خلق لیکن رسیده نور تو در هر مکان از فرقت تو بر من تار
ای بت صیاد جز از تو که دید صیدی که صید کند در جهان آلت تو غمزه و ابروی توست صید تو زین روی دلست و روان این نه شگفتست بتاز آنکه هست آلت صیادان تیر و کمان
ای دلارام یار بازرگان ماه نقطه دهان موی میان دل و جانم به بوسه بخری اینت کالا خریدن ارزان سود جست اندر آن که کرد آری سود جوید همیشه بازرگان
تا کی تویی به تعبیه جنگ ساختن وین اسب کامگاری پیوسته تاختن همواره کینه داری و پرخاش و مشغله هرگز مرا به مهر ندانی نواختن تو زرگری و من زر بگداختی مرا زرگر چه کار دارد جز زر گداختن