بخش ۹
محمد بن منورچون مدتی برین ترتیب پیش وی تحصیل کرد روزی لقمان سرخسی را بدید چنانک شیخ گفت قدس الله روحه العزیز که ما به وقت طالب علمی به سرخس بودیم به نزد بوعلی فقیه روزی بشارستان می در شدیم لقمان سرخسی را دیدیم بر تل خاکستر نشسته پاره ای بر پوستین می دوخت و لقمان از عقلای مجانین بوده ست و در ابتدا مجاهدتهای بسیار داشته و معاملتی باحتیاط ناگاه کشفی ببودش کی عقلش بشد چنانک شیخ گفت که در ابتدای لقمان مردی مجتهد و با ورع بود بعد از آن جنونی در وی پدید آمد و از آن ترتیب بیفتادگفتند ای لقمان آن چه بود و این چیست گفت هر چند بندگی بیش می کردم بیش می بایست درماندم گفتم الهی پادشاهان را چون بنده پیر شود آزادش کنند تو پادشاهی عزیزی در بندگی تو پیر گشتم آزادم گردان گفت ندایی شنیدم که یا لقمان آزادت کردم و نشان آزادی این بود که عقل از وی بر گرفت شیخ ما قدس الله روحه العزیز بسیار گفته است که لقمان آزاد کردۀ خدای است از امر و نهی
شیخ گفت ما نزد وی شدیم و او پاره بر پوستین می دوخت و ما بوی می نگریستم و شیخ ایستاده بود چنانک سایۀ وی بر پوستین لقمان افتاده بود چون آن پاره بر آن پوستین دوخت گفت یا با سعید ما ترا با این پاره برین پوستین دوختیم پس برخاست و دست ما بگرفت و می برد تا بشارستان که خانقاه پیر بوالفضل حسن در آنجا بود دست ما بدست پیر بوالفضل حسن داد و گفت یا اباالفضل این را نگاه دار که وی آن شما است
