بخش ۱۰
محمد بن منورپس پیر بوالفضل شیخ را بامیهنه فرستاد و گفت بخدمت والده مشغول شو شیخ متوجه شد و بمیهنه آمد و در آن صومعه کی نشست او بود بنشست و قاعدۀ زهد برزیدن گرفت و وسواسی عظیم پدید آمد چنانک در و دیوار می شستی و در وضو چندین آفتابه آب بریختی و بهر نمازی غسلی کردی و هرگز بر هیچ در و دیوار تکیه نکردی و پهلو برهیچ فراش ننهادی و درین مدت پیراهنی تنها داشتی بهر وقتی کی بدریدی پار ه ای بروی دوختی تا چنان شد کی آن پیراهن بیست من گشته بود وهرگز با هیچ کس خصومت نکرد و الا بوقت ضرورت با کس سخن نگفت و درین مدت بروز هیچ نخورد و جز بیک تا نان روزه نگشاد و به شب بیدار بودی و در صومعۀ خویش در میان دیوار به مقدار بالا و پهنای خویش جایگاهی ساخت و در بروی اندر آویخت چون در آنجا شدی در سرای و در خانه ودر آن موضع جمله ببستی و به ذکر مشغول بودی و گوش های خویش به پنبه بگرفتی تا هیچ آواز نشنود که خاطر او بشولد و پیوسته مراقبت سر خویش می کرد تا جز حق سبحانه و تعالی هیچ چیز بر دل وی نگذرد و به کلی از خلق اعراض کرد چون مدتی برین بگذشت طاقت صحبت خلق نمی داشت و دیدار خلق زحمت راه او می آمد پیوسته به صحراها می شدی و در کوه و بیابانها می گشتی و از مباحاة صحرا می خوردی و یک ماه و بیست روز در صحرا گم شدی چنانک پدر او شب و روز او را می طلبیدی و نیافتی تا مگر کسی از مردمان میهنه بهیزم شدندی و یا به زراعت و یا کاروانی شیخ را جایی در صحرا بدیدندی خبر به پدر شیخ آوردندی پدر برفتی و وی را باز آوردی و شیخ از برای رضاء پدر باز آمدی چون روزی چند مقام کردی طاقت زحمت خلق نداشتی بگریختی و به کوه و بیابان
